هدفمند کردن یارانه‌ها

هدفمند کردن یارانه‌ها با اقتصاد ایران چه می‌کند؟
  متن زیر برگرفته از چهل و سومین هفته نامه "خبرنامه کاغذی دانشجویان ایران" است. چهل و سومین شماره این نشریه در واقع ویژه نامه ای برای آگاهی بخشی در خصوص طرح ملی هدفمند کردن یارانه ها در ایران بود. با توجه به شروع طرح هدفمندی یارانه ها به دستور رئیس جمهور بازخوانی متن زیر خالی از فایده نخواهد بود.

”اقتصاد ایران بیمار است.“ این جمله را احتمالاَ هرجایی که علمی و غیر علمی، دلسوزانه و مغرضانه و ... درباره اقتصاد ایران و مشکلات آن صحبت می شود، شنیده ایم. نرخ تورم و بیکاری دو رقمی، عدم ثبات اقتصادی و بهره وری پایین و نظایر اینها مواردی است که در تأیید این بیماری معمولاَ گفته می شود. اما سوال اصلی اینجاست که آیا دلایل اصلی این بیماری این مواردند؟ یا اینها خود موانعی واسطه ای هستند؟ چاره چیست؟ برای حل این موارد چه باید کرد؟

در تمامی کشورهای جهان از مهمترین اهداف دولت ها ایجاد رفاه عمومی به طور عام و گروهای آ سیب پذیر جامعه به طور خاص می باشد لذا دولت ها به منظور دستیابی به اهداف فوق، علاوه بر پرداختن به امور تأمین اجتماعی، از یارانه که یکی از ابزارهای تأمین اجتماعی است بهره می گیرند. از طرفی گزارش های نگران کننده ای از سوی بانک جهانی، نهادهای پژوهشی داخلی و حتی خود دولت در مورد وضعیت اقتصاد کشود در صورت ادامه روند فعلی به گوش می رسد. دولت تأکید دارد که با وضع موجود در اقتصاد ایران و سهم بالای یارانه ها تا 2 سال آینده نمی تواند بودجه را ببندد. طبق آمار بانک جهانی ایران تا 15 سال آینده یعنی سال 1404 به جمع وارد کنندگان نفت می پیوندد. با توجه به این که در کشور ما سالانه مبلغ زیادی در قالب یارانه پرداخت می گردد و نظام پرداخت یارانه ها در کشور دارای مشکلات بسیاری است بر آن شدیم تا برخی مشکلات نظام فعلی پرداخت یارانه ها را بررسی کنیم.

1.بالا بودن میزان یارانه ها:

هم اکنون سالانه حدود 100هزار میلیارد تومان یارانه به صورت غیر هدفمند در جامعه توزیع می‌شود. 29 درصد تولید ناخالص ملی را یارانه ها تشکیل می‌دهند که 26 درصد آن هم متعلق به بخش انرژی است. نسبت کل یارانه ها به مخارج جاری دولت در سال 82 معادل 86 درصد بوده و این نسبت در سال83 به 7/111 درصد می رسد و در سال 84 معادل 133 درصد و در سال 85 به 141 درصد رسیده است و همچنان رو به افزایش بوده تا به امروز کل یارانه ها به 74 درصد کل بودجه عمومی دولت رسیده است. نکته قابل توجه در اختصاص یارانه ها، تمرکز آنها بر حامل های انرژی است. طبق آمار سازمان بین المللی انرژی: میانگین پرداخت یارانه بنزین در ایران 14/80 درصد قیمت واقعی آن است، در چین 9/10 درصد، در روسیه 5/32 درصد، در هند 2/14 درصد، در اندونزی 5/27 درصد، در آفریقای جنوبی 4/6 درصد و در ونزوئلا 6/57 درصد می باشد. در همین راستا دولت نیز اعلام کرد که امسال 73 هزار میلیارد تومان یارانه اختصاص داده شده به حامل های انرژی در کشور است، در حالی که بودجه عمرانی کشور سالانه 20میلیارد تومان است به عبارت دیگر یارانه های حامل انرژی در کشور سالانه، بیش از 5/3 برابر بودجه عمرانی کشور می باشد.

2.بهره مندی ناعادلانه گروههای در آمدی از یارانه ها:

علی رغم آنکه سالانه بخش قابل توجهی از بودجه سالانه دولت به یارانه ها اختصاص می یابد اما درعمل بسیاری از گروه های مستحق را هدف قرار نداده و اقشار مرفه به دلیل مصرف بیشتر بهره بیشتری از یارانه ها می برند. بر اساس مطالعات صورت گرفته از سوی سازمان حمایت از مصرف کنندگان و تولید کنندگان در حال حاضر دهک دهم شهری 22 برابر بنزین، 35 برابر گازوئیل، 14 برابر برق و 3 برابر گاز بیشتر نسبت به دهک نخست شهری مصرف می کند. در همین حال دهک دهم روستایی نیز 49 برابر بنزین، 25 برابر گازوئیل، 5 برابر برق و 5 برابر گاز نسبت به دهک نخست روستایی مصرف می کند. ساده تر اینکه یارانه پرداختی به بخانه که با یک بخاری گازی کوچک گرم می شود با یارانه پرداختی ویلایی که سیستم گرمایشی چند میلیونی دارد برابر می باشد.

3.تشدید مصرف بی رویه:

قیمت پایین کالاهای یارانه ای در سالیان گذشته منجر به پیدایش الگوهای مصرف غیر عقلایی در مورد حامل های انرژی به ویژه بنزین و کالاهای اساسی مانند روغن، نان، قند و شکر شده است. مصرف انرژی ایران با جمعیت حدود 70 میلیون نفر معادل کشوری با جمعیت750 میلیون نفربوده و شدت مصرف انرژی در ایران 17 برابر ژاپن، 8 برابر قاره اروپا و 2 برابر چین است. علاوه بر این 37 درصد مصرف بنزین و گازوئیل خاور میانه به ایران اختصاص دارد. سرانه ی مصرف برق خانگی کشور3 برابر استاندارد جهانی و سرانه مصرف گاز خانگی4 برابر استاندارد جهانی است. با توجه به رشد 5/10 درصدی مصرف گاز طبیعی، تا 3 سال آینده قادر به تأمین گاز مصرفی کشور نیستیم. از بحث حامل های انرژی که بگذریم، آرد و نان آشناترین واژه هایی هستند که با مردم در ارتباطند. بر خلاف پاسداشت این دو در میان مردم ما از گذشته های دور اما 30 درصد یارانه ای که بابت آرد و نان پرداخت می شود، تبدیل به ضایعات نان شده و سالانه برای حدود 8 میلیون تن آرد یارانه ای حدود 1000میلیارد تومان پرداخت می شود. مصرف سالانه گندم در کشور حدود 13میلیون تن می باشد و بالاترین نرخ مصرف نان در جهان متعلق به ایران است.

4.افزایش واردات:

پرداخت عام یارانه علاوه بر پیامدهای سوء بر الگوهای مصرف، تولید، اشتغال، منجر به تشدید واردات کالاها نیز شده است. در واقع تقاضای فزاینده ناشی از رشد جمعیت و نیازهای جدید و عدم سرمایه گذاری در زمینه های تولید زیر ساخت ها واشتغال مولد و پایدا ربر اثر اعمال سیاست پایین نگه داشتن قیمت های این نوع کالاها و پرداخت غیر هدفمند یارانه ها و عدم ایجاد انگیزه تولید در بخش کشاورزی و صنعت سبب شده است تا واردات به عنوان ساده ترین راه حل پاسخگویی به نیازهای مردم، مورد توجه قرار گیرد.

5. قاچاق کالاهای یارانه ای:

ارزان بودن قیمت برخی کالاهای یارانه ای نظیر بنزین و دارو سبب تشدید قاچاق به خارج از کشور شده است که بخشی از یارانه به مصرف کنندگان خارجی تعلق می گیرد. با توجه به گران بودن کالاهای اساسی در کشورهای مجاور و نابسمانی اوضاع اقتصادی و سیاسی در این کشورها، افراد سودجو تمایل زیادی به قاچاق این کالاها به کشورهای همسایه از طرق مختلف زمینی، دریایی و حتی هوایی دارند.

6. بهره وری پایین در صنایع

صنعت ایران با توجه به عواملی از جمله رقابت ناپذیر بودن، فقر تکنولوژیکی، دانش فنی پایین و...  بهره­وری کمی را در مقایسه با حتی کشورهای در حال توسعه دارد. بازده نیروگاه های تولید برق کشور تنها 38درصد و تلفات برق نیروگاه ها هم بین 30 تا 40 درصد است، با این وجود دولت سالانه 4000میلیارد تومان یارانه برق پرداخت می‌کند. تولید بنزین پایین‌تر استاندارد جهانی نیز به اتلاف سوخت کمک می کند، به طوری که استاندارد تولید بنزین در پالایشگاه های کشور 30 درصد استانداردهای جهانی است. به طور کلی در ایران به ازای تولید هزار دلار کالا، 7برابر متوسط جهانی انرژی مصرف می شود.

پیامدهای اجرای طرح تحول اقتصادی

لذا با توجه به موارد بالا می توان نتیجه گرفت که بسیاری ازمشکلات اقتصادی کشور به علت عدم پرداخت صحیح یارانه ها میباشد و راهکار دولت اصلاح سیستم پرداخت یارانه ها به منظور کم کردن مشکلات اقتصادی مردم می باشد. امروز دولت به عنوان مجری طرح که بار اصلی اجرای هدفمندکردن یارانه ها را به دوش می کشد، فرصت های بی بدیلی چون رأی 24 میلیونی و حمایت طبقه مستضعف را با خود دارد که باید نهایت استفاده را از آن بکند. اطلاع رسانی دقیق و گسترده مردم و گروه های مرجع مطمئناً می تواند کمک فراوانی رابه دولت در این مسیر نماید. چرا که ایجاد فضایی همراه با ابهام و غبار آلود امکان سوء استفاده را برای سوداگران سیاسی فراهم می آورد. متأسفانه بعضی از رسانه ها طرح هدفمند کردن یارانه ها را به معنای حذف یارانه ها اعلام کرده اند که این کار سبب ایجاد موج نگرانی در جامعه شده است حال آنکه در این شرایط که تمامی اقتصاد دانان طرح هدفمند کردن یارانه ها را نیاز ضروری کشور می دانند باید به این موضوع به عنوان یک امر مهم ملی نگریست.

در بحث پیرامون پیامدهای اجری طرح هدفمند کردن یارانه ها باید ابتدا چند نکته را ذکر کرد و شفافیت در این قسمت ازملزومات بحث است.

الف) ابتدا باید بین آنچه قابل پیش بینی و آنچه غیرقابل پیش بینی است تمایز قائل شویم. البته قانون هدفمند کردن و مجلس به عنوان پشتوانه حقوقی آن دست دولت را به اندازه کافی در ادادره کار باز گذاشته است اما نباید منطق کنار گذاشت که حوادث سال 73 و 74 قابل تکرار هستند. با این تذکر که دولت تجربه این کار را در سطحی کوچکتر در قالب سهمیه بندی بنزین دارد، که تجربه ای بسیار گران بهاست.

ب) در تمامی کشور هایی که این طرح را پیاده سازی و اجرا گردیده است -چه آنها که موفق و حتی آنها که شکست خورده اند- در کوتاه مدت عوارضی چون تورم، رکود اقتصادی، کاهش رشد اقتصادی و حتی اعتراضات مدنی شکل گرفته است. باید مردم در سطح متعادلی از این عوارض و گستره آن مطلع باشند، تا امکان سوئ استفاده های سیاسی برچیده شود.

ج) آنچه به عنوان پیامد برای این طرح گفته خواهد شد میتواند مستقیماً از محل صرفه جویی های حاصل از ذخیره یارانه ها حاصل شود و یا به طور غیر مستقیم به جهت تحول اقتصادی، سیاسی و فرهنگی صورت گرفته ناشی از اجرای طرح.

د) منافع اجرای طرح بخشی در پاسخ به کمبودها و نقایص ذکرشده می آیند و تعدادی هم منفع ثانویه اجرای طرح هستند. که می توانند سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی باشند. بايد اذعان نمود كه اجراي طرح هدفمند كردن يارانه ها اثر تورمي –حدود30درصد- خواهد داشت و طبعاٌ هر جراحي در بدن بيمار اقتصاد كشور هزينه دارد بر اين اساس بطور طبيعي هدفمند سازي يارانه ها از آنجايي كه با حذف يارانه و واقعي كردن قيمت هاي حامل هاي انرژي همراه است داراي آثار تورمي بوده و البته واضح است كه دولت بايد اين آثار را ارزيابي و مورد توجه جدي قرار دهد ولي اين به معناي رد لايحه نيست، زيرا آثار مخرب ادامه سياست پرداخت يارانه بر اقتصاد كشور بسيار بيشتر است.

منافع پیاده سازی این طرح به اختصار در ذیل خواهد اومد:

- در اقتصاد انرژی، نقدی کردن یارانه به نفع رفاه جامعه می باشد. برای این مورد دو حسن را می توان مطرح کرد: اول این که افرادی که حامل های انرژی هم چون بنزین را کمتر مصرف نمی کنند مانند کسانی که در روستاها زندگی میکنند به حق خودشان که سهم بری از این منابع است می رسند و دوم اینکه از قاچاق بنزین جلوگیری می‌شود.

- افزايش كارايي نظام اقتصادي از طريق آزاد سازي قيمت ها که قیمت کالاها واقعی کرده و امکان رقابت میان شرکت های دولتی  خصوصی در کشور ایجاد فراهم می کند و حتی امکان رقابت با کالاهای خارجی نیز میسر می شود که طبیعتاً صنایع را به سمت تغییر و بهبود تکنولوژی و بالا بردن کیفیت کالای تولیدی پیش می برد. که این امر حمایت جدی دولت در پرداخت بسته های حمایتی به صورت وام و بلاعوض را می طلبد.

- كاهش فساد اقتصادي و جلوگيري از اتلاف منابع از طریق انجام امور بانکی و اداری به صورت الکترونیکی به جهت یکپارچه شدن حساب های بانکی و کاهش دخالت نیروی انسانی در این امور راه را برای کاهش فساد باز می کند. حتی با این کار میزان ترافیک و در نتیجه مصرفت سوخت نیز در کشور کاسته می شود.

- اصلاح ساختار درآمدي بنگاههاي توليد كننده انرژي اینگونه حاصل می شود که اطمینان بنگاه های تولید کننده انرژی از خرید ماده اولیه ارزان و تکنولوژی های قدیمی این واحدها آنها را در سیکلی با بازده کم قرار می داد که از حداقل ظرفیت خود برای تولید استفاده می کردند. اما خرید مواد اولیه با قیمت اصلی و به روز کردن تکنولوژی مورد استفاده، الزاماتی را در جهت بالا بردن بازده تولید و در نتیجه افزایش درآمد این واحدها فراهم می آورد. از سویی دیگر از آنجا که طرح هدفمند کردن یارانه ها در راستای سیاست های کلی اصل44 می باشد، با واگذاری این واحدها به بخش خصوصی راه برای افزایش کارآمدی این واحدها بیش از پیش هموار می شود.

- بهبود شاخص هاي زيست محيطي: بدليل صرفه جويي در مصرف انرژي هاي فسيلي و جایگزینی سوخت های پاک و ارزان از دیگر منافع حرکت در این مسیر است. امری که جزء پیامدهای مثبت غیر مستقیم پیاده سازی طرح می باشد.

- افزايش توان صادرات انرژي که با انجام دو کار اصلی یعنی یکی صرفه جویی در مصرف انرژی در کشور (مصرف خانگی و صنعتی) و دوم افزایش تولید پالایشگاه ها و نیروگاه ها امکان صادرات بیشتر حامل های انرژی به کشورهای دیگر به وجود امده و تقویت خواهد شد.

- به کارگیری سرمایه ذخیره شده برای توسعه حمل نقل عمومی درون و برون شهری که در اشتغال زایی، کاهش ترافیک، بالا بردن امنیت جانی مردم و... که اثرات مستقیم اجرای طرح می باشد.

- گسترش بیمه های تأمین اجتماعی و حمایتی تا جایی که درمان در کشور به صورت رایگان و بیمه های بیکاری نیز فراگیر شود.

- ارائه وام های بلاعوض و یا با سود پایین جهت بازسازی واحدهای مسکونی قدیمی و حمایت از ساخت ساز واحدهای مطابق با الگوی مصرف بهینه.
 

دلایل ناتوانی علوم اجتماعی

امینی دلایل ناتوانی علوم اجتماعی را تشریح کرد+ پرسش و پاسخ

جلسه انتخابات دهم و سکوت علوم اجتماعی  روز 14 آذر به همت "انجمن دانش آموختگان علوم اجتماعی" و با هدف تبیین ضعف های علوم انسانی در ایران بخصوص علوم اجتماعی با حضور آقای پرویز امینی نویسنده کتاب جامعه شناسی 22 خرداد در تالار شهید مطهری دانشکده علوم اجتماعی برگزار شد.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، امینی در این جلسه با اشاره به سکوت تاریخی علوم انسانی در ایران به مولفه هایی که در شکل گیری این سکوت نقش مهمتری داشته اند اشاره کرد. امینی دوری از واقعیات جامعه ، غلبه ذهنیت فلسفی و سوگیری های ایدئولوژیک و عاطفی را از علل ناتوانی علوم اجتماعی در ایران برشمرد. مطالعه این متن را به همه کسانی که دغدغه مطالعه علوم انسانی بخصوص علوم اجتماعی دارند توصیه می کنیم. جلسه حاشیه های قابل توجهی نیز داشت که در انتهای مباحث به آن ژرداخته شده است.


امینی:

بسم الله الرحمن الرحیم

اجمالاً یک مقدمه ای را برای ورود انتخاب کردم. ان شاء الله بیشتر وقت را در خدمت دوستان باشیم.
عنوان بحث "انتخابات دهم و سکوت علوم اجتماعی" می باشد . من می خواهم این عنوان را تغییر بدهم . همین عنوان علوم اجتماعی را وسیع تر کنیم به علوم انسانی و سکوت را هم تبدیل به لکنت کنیم. در واقع آنچه ما با آن روبرو هستیم در سابقه تاریخی ما -چه در قبل از انقلاب و بعد از آن- لکنت علوم انسانی در ایران هست . به این معنا که زبان گویا و روشنی درباره پدیده های اجتماعی و سیاسی و آن چیزی که مربوط به علوم انسانی می شود ندارد و عمدتا هم یا دست به پیش بینی هایی می زند که نادرست هست یا اساسا نسبت به وقایع و پدیده های اجتماعی عقب است. یعنی پدیده ها و وقایع اجتماعی زودتر از آن چیزی که یک مجموعه علوم انسانی ممکن است متصور باشد رخ می دهد.

در تاریخ قبل از انقلاب ما همین هست از مشروطیت بگیرید تا ماجرای ملی شدن صنعت نفت تا خود پدیده بزرگی مثل انقلاب اسلامی که خودش یک کیس بزرگی برای مطالعات علوم اجتماعی و کلیت مجموعه علوم انسانی بوده است. اما شما به اندازه انگشتان دست هم اثر تحقیقی و علمی درباره انقلاب نمی بینید و میزان آثاری که غربی ها و خارجی ها با استانداردهای خودشان درباره پدیده بزرگ انقلاب ایران نوشته اند بیشتر از آثاری است که در داخل  تولید کرده ایم. حتی بعد از سی سال از آن ماجرا ، ماجراهایی مثل جنگ که یک عرصه عمومی در جامعه است یعنی می شود یک برداشت منطقی و واقعی از جامعه به انسان برسد واقعیتی که هشت سال طول کشید و اقشار مختلف در آن نقش داشتند اما باز هم متاسفانه علوم انسانی همان برخوردی که با پدیده های گذشته کرده را با پدیده جنگ داشت.

در حوادث بعد از جنگ در دوره هایی که به لحاظ سیاسی اجتماعی ما با تغییرات اجتماعی و تحولات اجتماعی روبرو هستیم در جابجایی ارزشها در دوره هایی که نگرش ها تغییر می کند گرایش های اجتماعی در حال تغییر است باز هم همین سکوت و لکنت درباره علوم اجتماعی صدق می کند. بنابر این سکوت یا لکنت علوم انسانی یا معنای خاصش علوم اجتماعی واقعیت جدیدی نیست. به لحاظ تاریخی یک واقعیت تازه امروزی نیست. برخی اساتید جامعه شناسی هم این دیدگاه را داشته اند. مثلا اقای دکتر آشتیانی راجع به انتخابات دهم وقتی برخی جامعه شناسان تحت عنوان 75 جامعه شناس یک بیانیه امضا کردند این بیانیه را با عنوان پایان سکوت صدساله جامعه شناسی می داند .

یعنی یک بیانیه ای که به تعبیر برخی دیگر از جامعه شناسان چندان بیانیه مهمی محسوب نمی شود یا یک اقدام محافظه کارانه از طریق جامعه شناسی محسوب می شود، از طرف جامعه شناس سرشناسی مثل آقای دکتر آشتیانی به عنوان شکست سکوت صدساله علوم اجتماعی در ایران تعبیر می شود. بنا بر این سکوت یا لکنت محدود به شرایط امروز نیست اما آنچه که راجع به انتخابات دهم این سکوت یا لکنت را برجسته تر می کند این است که انتخابات دهم ویژگی هایی داشت به لحاظ ذاتی که برای هر انسانی که در علوم اجتماعی اهل تحقیق و مطالعه هست یک جذابیت ذاتی ایجاد می کرد که شاید اولین بار در دو سه دهه گذشته یا درتاریخ معاصر ما جامعه در شرایطی قرار گرفت به هر دلیل و با هر استدلالی که ویژگی مهمش در یک دوره زمانی نسبتا قابل توجهی شفافیت بود. یعنی شرایطی در جامعه ما رخ داد کنش ها و واکنش هایی صورت گرفت که جامعه را در شرایط شفافی قرار داد. یعنی لایه های پنهانی اگر در واقعیت این جامعه وجود داشت در انتخابات دهم تبدیل به لایه شفاف و روشن شد و امکان شناخت، فهم و بررسی جامعه و در واقع بازنگری یا بازخوانی تحلیل ها و نظریاتی که راجع به ایران هست، یک واقعیت در دسترس برای ما قرار داد که بتوانیم جامعه ایران را مجدداً در یک بستر واقعی بفهمیم.

به لحاظ ایدئولوژیک ، فکری و سیاسی دارای هر عقیده و نظری که باشیم این یک فرصت و ظرفیت بود برای علوم اجتماعی در ایران که با نواندیشی ، فرصت نظریه پردازی و فرصت درآوردن واقعیتهای اجتماعی ایران را بدست بیاورد. این فرصتی بود که به نظرم از دست رفت. یعنی چندان مورد توجه قرار نگرفت. و این یک مساله ای آزاردهنده است که علوم اجتماعی یا به تعبیر بزرگتر علوم انسانی در ایران آنقدر دچار لکنت و ناتوانی و ناکارآمدی هست که حتی یک واقعیت بزرگی مثل انتخابات دهم وحوادث بعد از آن که یک فرصت برای دانشمندان علوم اجتماعی است که بتوانند در بستر این case study  نظریه و تئوری خودش و چارچوب تحلیلی روشنی از جامعه ایران ارائه بدهد مورد توجه قرار نمی گیرد.

آنچه من می خواهم بعد از این نکات مقدماتی عرض کنم تحلیل و چرایی این لکنت و سکوت علوم اجتماعی و بطور کلی تر علوم انسانی در ایران است. به نظرم سه دلیل عمده وجود دارد که علوم اجتماعی و علوم انسانی این وضعیت را پیدا کرده است و در شرایط تاریخی و اجتماعی گوناگون هم همین وضعیت را در کشور ما داشته است.

نکته اول به نظرم این است که علوم اجتماعی - به معنای خاصش جامعه شناسی-  شاید بومی ترین علم در علوم انسانی محسوب شود. شما نمی توانید جامعه ای را که از لحاظ تاریخی ، شرایط تمدنی ، شرایط اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی متفاوتی هست را با نظریات و تئوری هایی که در دیگر جوامع درست یا غلط بوجود آمده و از بستر واقعیت های آنجا انتزاع شده ، مورد تعریف و تحلیل قرار دهید و یا شرایط آینده اش را پیش بینی کنید.

این اتفاقی که در علوم اجتماعی افتاده یعنی ما بر عکس متدولوژی خود غربی ها که نظریه ها و تئوری هایشان برآمده از واقعیات اجتماعی است و با مرور تاریخی دائما این نظریه ها با واقعیت تطبیق داده شده و نظریه روز به روز یا دوره به دوره تاریخی توانسته به واقعیات نزدیکتر شود و جنبه تکاملی خودش را پیدا کند و تبدیل به چارچوب های تحلیلی نظری شود، بر عکس آنها در جامعه ایران از اول نظریه وجود دارد . یعنی ما نظریه هایی به شکل ترجمه و وارداتی در کشور در حوزه علوم اجتماعی داریم و کاری که باید دانشمند علوم اجتماعی در ایران انجام دهد اینست که واقعیتها را با تئوری تطبیق دهد.

بر عکس این که بخواهد از واقعیتها تئوری بومی برای محیط اجتماعی سیاسی خودش بوجود بیاورد. برای اینکه یک دانشمند علوم اجتماعی باشد باید واقعیتهای جامعه ایران را با نظریات غربی تطبیق دهد ولو اینکه آگاهانه بخشی از یک واقعیت را تحریف کند یا بخشی از واقعیت را در نظر نگیرد. چرا که کار او تطبیق واقعیت با نظریه هاست بر عکس آن چیزی که در جامعه غربی هست و نظریه محصول واقعیتهاست که قدرت تعمیم پیدا کرده است.

نکته دوم یک آسیب عمومی تر است و آن مساله غلبه ذهنیت فلسفی در علوم اجتماعی ایران است. با اینکه خود من به فلسفه و ذهن فلسفی برای علوم اجتماعی معتقدم ولی سایه سنگین فلسفه برای علوم اجتماعی آنقدر عمق و گستره دارد- به لحاظ سابقه تاریخی فلسفه در ایران - که دانشمند علوم اجتماعی درگیر کلیات است. موضوعات کلان و کلی در علوم اجتماعی مطرح است . بدلیل اینکه موضوعات فلسفی از این جنس هستند. ماهیتا این شکلی هستند. بنابر این ورود به مسائل خرد و جزئی و مسائل در دسترس جامعه ندارند. همیشه در واقع در ذهنشان دغدغه ها و مسائل کلان و کلی را می بینیم که به این سرعت در جامعه تعیین تکلیف نمی شود و همیشه یک موضوعات تاریخی و کلی که در گذشته و در آینده وجود دارد و اینها همیشه عمق و تمرکز و دغدغه های عناصری که در علوم اجتماعی هستند را به خودش مشغول کرده است.

به هر حال علوم اجتماعی، لایه های درگیر با واقعیت ، ورود به جزئیات، طرح مسائل جزئی تر و مسائل در دسترس و ملموس جامعه است. این در علوم اجتماعی مفقود است. بهر حال تفاوت جامعه شناسی با دیگر رشته های علوم انسانی ارتباطش با جامعه است با واقعیتهایی است که در جامعه در حال رخ دادن است یا امکان بروز دارند.

علوم اجتماعی باید با این سطح از مسائل درگیر باشد  و ارتباط داشته باشد تا بتواند در دیالکتیک با واقعیت آن نظریه و چارچوب نظری و تحلیلی خودش را بدست آورد.

نکته سوم بر می گردد به تعصبات ایدئولوژیکی که – البته نه بعنوان داوری قطعی درباره همه –در کسانی که در علوم اجتماعی کار می کنند غلبه دارد. تعصبات ایدئولوژیکی که نسبت به مسائل دارند یعنی برای واقعیت ها از قبل خوب و بد و زشت و زیبا قائل هستند وقتی یک واقعیت اجتماعی رخ می دهد که مورد پسند و دلخواه آنها نیست یا آن چیزی که دوست دارند اتفاق نیفتاده و یا آنکه پیش بینی می کردند رخ نداده کلاً ارتباطشان را با آن واقعیتی که اتفاق افتاده و با آنها و ایدئولوژی آنها سازگار نیست قطع می کنند.

چیزی که در انتخابات سال 88 و حوادث پس از آن می بینیم. بهرحال یک واقعه ای اتفاق افتاده یک فردی در انتخابات پیروز شده که مورد پسند بدنه حاضر در این جماعت فکری و تحلیلی نبوده و اینها نمی آیند به واقعیت توجه کنند. قطع نظر از اینکه با آن مخالف و موافق باشند یا با اساس سیستم موافق و یا مخالف باشند. اینها خیلی موضوعیتی ندارد. چون اتفاق مورد پسند و دلخواه آنها نیست ارتباطشان را واقعیت قطع می کنند. برعکس در دوره هایی که واقعیت اجتماعی که رخ داده با دلخواه آنها سازگارتر بوده ورود بیشتری در آن موضوعات داشته اند. مثلاً در انتخابات دهم مسائلی پیش آمده که بهترین کیس برای شناخت جامعه ایران است. مثلاً مشارکت 40 میلیونی در انتخابات ایران، نرم انتخابات ایران از روز اول انقلاب در ایران حتی انتخاباتهایی که در آغاز انقلاب در حرارت و گرمای انقلاب شکل گرفته یک متوسطی از مشارکت به شما می دهد که حداکثر این مشارکت 30 میلیون است.

در یک انتخاباتی -مثل انتخابات سال 84 -که رقابتی بودن عناصر سیاسی متفاوتی در آن شرکت داشته و گرایشهای گوناگون سیاسی حاضر بوده اند تنوع کاندیداها و رقابت را می بینید فضای اجتماعی فعال وجود دارد ، از نظر میزان واجدین شرایط 46 میلیون نفر است و با واجدان شرایط در انتخابات دهم برابر است اما در انتخابات دهم طی 4 سال می بینید که انتخابات با مشارکت 40 میلیون نفرشکل می گیرد.

یعنی از حداکثر مشارکت در ایران 10 میلیون بیشتر. این موضوع نیاز به تحلیل دارد. یعنی دلایل سنتی و کلاسیک که شما برای مشارکت ایران تحلیل می کردید به لحاظ جامعه شناختی دیگر پاسخگو نیست. حتما دلایل و ظرفیتهای جدیدی وجود داشته که چنین اتفاقی افتاده است . اصل این سوال که چرا در انتخابات دهم چرا 40 میلیون نفر مشارکت کردند چقدر در علوم اجتماعی ایران مطرح است؟ جدای از این مساله که پاسخها چیست. درست است یا غلط است. از چه منظر و زاویه ای است. با چه نگاه و جهان بینی ای است. اینها بحثهای دوم است. اگر علوم اجتماعی بخواهد در واقعیات جامعه تاثیرگذار باشد باید به این سئوالات پاسخ دهد.

یا همیشه راجع به آرای خاموش در ایران بحث بوده است. کسانی که در انتخابات ها شرکت نمی کنند دارای چه جهت گیری هایی هستند. دلایل عدم شرکت در انتخابات چیست؟  درباره آرای خاموش تحلیل های متفاوتی ارائه شده اما امروز این واقعیت یک شکل عینی و عملی پیدا کرده است. یعنی 10 میلیون از آرای خاموش وارد انتخابات شده اند و امکان فهم آرای خاموش به معنای واقعی بوجود آمده است. ولی متاسفانه دغدغه و چالشی در ارتباط با جامعه ما شکل نمی گیرد . یا اتفاقاتی که در جامعه ایران می افتد مثل 25 خرداد در تهران ، 9 دی و 22 بهمن . این واقعیتهای متفاوت در یک جامعه بطور همزمان اتفاق می افتد یعنی اتفاقات نادری در جامعه شکل گرفته که زمینه را برای شناخت جامعه و بستر را برای مطالعه علمی جامعه در بالاترین سطح بوجود آورده ، یک محیط آزمایشگاهی برای مطالعه جامعه بوجود آمده که راحت بشود این جامعه را بررسی کرد چرا که ما فقط با لایه سطحی و بیرونی جامعه روبرو نیستیم . این واقعیتهای بوجود آمده – چه تلخ و چه شیرین- امکان شناخت و بررسی جامعه را بوجود آورده اما واکنشی مناسب در علوم اجتماعی مخصوصا و علوم انسانی در باره واقعیت این مسائل شکل نمی گیرد.

این سکوت یا لکنتی که در علوم اجتماعی یا انسانی ما با سابقه تاریخی در کشورمان وجود دارد در همه ادوار بوده ولی در انتخابات دهم و حوادث بعد از آن چون واقعیتها شفاف تر و برجسته تر بود سکوت نیز خودش را برجسته تر نشان داد. همین وقایع یک case study  مناسب بود برای کسانی که در علوم انسانی مخصوصا علوم اجتماعی و علوم سیاسی هستند. اما چرا نسبت به این واقعیاتِ محسوسِ در دسترس و قابل مطالعه ی کمّی شده، این واکنش را داشتند؟

بنده در اینجا چالشی را مطرح می کنم و قصد طرح مساله را دارم. قصدم قضاوت نهایی نیست. ما که اینجا هستیم برای این هست که به بهانه ای با هم طرح مساله کنیم و با هم صحبت کنیم بخاطر واقعیتهایی که اتفاق افتاده است. خیلی متشکرم. اگر سئوالی هست در خدمت دوستان هستم.

*سئوالات

در این بخش بخاطر حجم سئوالات زیادی که از پرسیده می شد جلسه حالت مناظره پیدا کرد به همین علت گاهی دو سئوال در ادامه هم آمده و سپس پاسخ آنها داده شده است.


سئوال:

من معتقدم به جامعه نمی شود دستور داد. به واقعیت اجتماعی نمی شود دستور داد و به جامعه شناسان هم نمی شود دستور داد. نمی توانیم از جامعه شناسی بپرسیم چرا سکوت کردی و آن را متهم به سکوت کنیم. باید دنبال چرایی های سکوت برویم. من اگر بنا باشد در مورد انتخابات با این حواشی صحبت کنم که نه در مورد واقعیت اجتماعی مثل مسائل اقتصادی هم صحبت کنم به من برچسب می زنند و جامعه و سیستم مرا حذف می کند. اتفاقا به نظر من علوم اجتماعی صحبت کرد آنها مسائل خاص خودشان را دارند. اگر علوم اجتماعی سکوت کرده بود و توانمند نبود اسمش در کیفرخواستها نمی آمد. اتفاقا جریان عظیمی از علوم اجتماعی از جمله 75 نفر که از موسوی حمایت کردند برایشان سئوال است . اگر آرای خاموش جهت نداشته یعنی آن جهتی که آنها پیش بینی می کردند را نداشته پس باز هم دچار عوام فریبی هستیم. من اتفاقا از صحبت های شما حمایت
 می کنم دست شما را می بوسم بخاطر اینکه این امکان را دارید که کاری انجام دهید. فضای امن را فراهم کنید دوستان جامعه شناسی را که در زندان هستند بیاورید گفتگو کنند.

شما بخشی از جریان علوم اجتماعی خوانده ایران را متهم می کنید به ایدئولوژی زدگی. من کتاب شمار ا نخوانده ام اما فهرستش را نگاه کردم، عنوان جامعه شناسی فتنه دارد.شما با چه مبنای روشی یک جریان را فتنه نام می گذارید؟ این فاقد ارزش هست. شما تیتر زدید برای جلب مشتری که فاقد جایگاه علمی است.

سئوال:

برخی اساتید علوم اجتماعی برای اینکه چرا 40 میلیون شرکت کردند پاسخ دارند. معتقدند فشارهای اجتماعی اقتصادی زدن پلورالیسم و چلنج طبقاتی باعث این مشارکت شد. حتی اپوزوسیون هم شرکت کرد . حرف زده شده اما توان انتشار آن وجود ندارد .اصلا سکوت نبوده . سکوت یا خفه کردن مساله کدام است؟

امینی:

بحث سکوت صحبت من نیست. آقای دکتر آشتیانی جامعه شناس شناخته شده معتقد است که علوم اجتماعی با دادن یک بیانیه – که اصلا یک بیانیه چقدر صدا محسوب می شود – سکوت صد ساله خود را شکست. یعنی می گوید علوم اجتماعی در این کشور صدسال ساکت بوده است . آقای دکتر نعمت الله فاضلی این بیانیه را محافظه کارانه و حداقلی و یک ابراز وجود ضعیف می داند.

سئوال:

آقای آشتیانی عمل سیاسی که توسط یک استاد علوم اجتماعی صورت گرفته را به مثابه شکست علوم اجتماعی گرفته اند. عمل سیاسی را هر کسی می تواند داشته باشد صحبت ایشان چقدر مساله علوم اجتماعی هست. آیا یک بیانیه سیاسی در حمایت از یک کاندیدا شکشت سکوت است؟

امینی:

من هم همین را می گویم. یک عمل سیاسی محدود در جامعه شناسی را شکست سکوت علوم اجتماعی می دانند. یا بعد از بیانیه 75 جامعه شناس، عناصری از جامعه شناسی این بیانیه را بعنوان یک پدیده می بینند که توانسته اند یک بیانیه راجع به واقعیت اجتماعی بدهند. برایشان خیلی عمل بزرگی محسوب می شود خود اینها میزگرد می گذارند و بیانیه را به لحاظ اهمیت بررسی می کنند.

راجع به لکنت هم همین مساله هست. اتفاقا در دوره هایی مثل دوره اصلاحات هم
جامعه شناسانی بودند که برآیندی خاص از واقعیات جامعه ایران داشتند. معتقد بودند جامعه ایران در حال حرکت به سمت سکولاریزاسیون است یعنی پروژه سکولاریزاسیون را در جامعه در حال پیشروی می دانستند یا پروژه های مشابه مثل دموکراتیزاسیون. در صدر این جامعه شناسان آقای دکتر بشیریه بود. معتقد بودند بهرحال جامعه ایران در حال سکولارشدن و دموکرات شدن به معنای غربی هست. اما شما می بینید سال 84 که پروژه اصلاحات و جامعه مدنی و نهادهای مدنی و مطبوعات و احزاب و گروههای سیاسی مورد توجه قرار گرفته و موضوعیت پیدا کرده پس از یک دوره 8 ساله که پروژه اجرا شد، نهایتا در سال 84 کسی در این کشور رای می آورد و منتخب مردم می شود که درست نقطه مقابل این تحلیل هاست . یعنی تجسم و نماد متضاد با این تحلیل است. در عین حال گمنام ترین کاندیدا هم هست. یک کاندیدای گمنام و ناشناخته و به لحاظ ایدئولوژیک خلاف تحلیل هایی که همان جامعه شناسان مطرح می کردند. این معنایش چیست؟ یعنی اینکه ما فهممان از جامعه درست نیست. فهم ما از تحولات و تغییرات اجتماعی اشکال دارد که نمی توانیم این مسائل را درست بفهمیم و نهایتا اتفاقاتی می افتد که برایمان قابل پیش بینی نیست و خارج چارچوبهایی هست که ما تحلیل می کنیم.

درباره آزادی که صحبت کردید اینکه آزادی هست یا نیست؟ معتقدم هست. همین که ما اینجا نشسته ایم و داریم حرف می زنیم ، این جلسات ، کلاسهای درس ، سمینارها ، همایش ها به معنای وجود آزادی است البته نمی گویم آزادی مطلق و آرمانی وجود دارد و هیچ چالش و اشکالی وجود ندارد اما در این حدی که بشود این مسائل را طرح کرد وجود دارد. شاهد مثال برای این ادعا این است که شما می بینید از عناصری که در این دانشکده تدریس می کند و در سالهای قبل رئیس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بوده (تقی آزاد ارمکی) در یکی از پستهای وبلاگش در دی ماه 88  بطور صریح و روشن و مستقیم حکومت را به ترور شهید علی محمدی  متهم می کند و مدعی می شود این ترور انتقام حکومت از دانشگاه است. آیا این حرف این استاد حرف تندی است یا حرفهایی که ما و شما می زنیم . کدام چالش برانگیزتر است؟ آن استاد الان در حال تدریس است و فعال است و دیدگاهها و نظریاتش را هم دارد مطرح می کند.

پس این ادعا که اصلا امکان حرف زدن نیست درست نیست و نباید تمام ذهن را درگیر این مسائل کرد که آزادی نیست ولو اینکه در بخشهایی از سیستم هم آزادی مد نظر نباشد.

اتفاقا در دوره هایی که اتفاقات بزرگی هم مثل انقلاب افتاده این سکوت وجود دارد و مختص به شرایط فعلی و چالش های سیاسی کنونی نیست. همین انقلاب ایران به لحاظ مردمی اصلاً قابل مقایسه با انقلابهایی مثل انقلاب روسیه نیست. در انقلاب روسیه مجموع عناصر اجتماعی و مردمی که در شکل گیری انقلاب دخیل بودند به حدی محدود بود که دودکشی های اطراف مسکو تا یکی دو دهه بعد از انقلاب روسیه هم خبر نداشتند انقلاب شده است. حالا یک جامعه ای مثل انقلاب ما که گستره و فراگیری آن و حضور مردمی در آن و سطح تغییرات و چالش هایی که ایجاد کرده تا این حد است. کسی مثل فوکو فیلسوف صاحب نظر شناخته شده صاحب تئوری ساختار شکن حاضر است مدتها بیاید در ایران و از نزدیک واقعیت های منتهی به بهمن 57 را مطالعه کند و چندین مقاله در خصوص واقعیتهای انقلاب ایران بنویسد و تحلیل کند که انقلاب ایران اولین انقلاب پست مدرن دنیاست. آنها بیشتر از ما به واقعیت توجه کردند اما علوم اجتماعی ایران در آن موقع ساکت بود.

یا در دوره جنگ اتفاقاتی افتاد که کل جامعه ایران را درگیر کرده بود. تیپها و اقشار  مختلف اجتماعی در آن شرکت داشتند اما چقدر درباره آن در علوم اجتماعی کار انجام شده است. آیا آن موقع هم سخت گیری هایی راجع به آزادی وجود داشته یا در دوره اصلاحات و سازندگی که ما با جابجایی ارزشها روبرو هستیم و در لایه های اجتماعی جامعه تغییراتی در حال رخ دادن است. اما تنها مطالعه آکادمیک در این زمینه کتاب توسعه و تضاد اثر آقای دکتر رفیع پور است که نقد سیاستهای توسعه سازندگی هست. این یعنی اسمش سکوت .  یا در همین انتخابات دهم و حوادث بعد از آن حجم مقالات و نوشتار و گفتار در علوم اجتماعی چقد راست؟ بهر حال اینترنت یک ظرفیت عمومی است که اگر چیزی در آن منتشر شود سریع پخش می شود. چقدر در حوزه می توان در اینترنت جستجو کرد و کار در این زمینه پیدا کرد؟

سئوال:

تئوری های اجتماعی هم دارای ویژگی های خاص هستند و هم دارای ادعاهای عام هستند همین الان هم در جامعه شناسی انقلاب در ایران هم برخی از این نظریه ها استفاده می کنند. اما بهر حال در جامعه خودمان هم باید زایندگی داشته باشیم. اما من گمانم اینست که شما علوم انسانی و علوم اجتماعی را کاملاً همان طرفی که چندان با انقلاب نیست قرار می دهید. یعنی منظورتان این است که علوم انسانی و علوم اجتماعی چون سکولار و متجدد است این نقایص را دارد؟

امینی:

من اصلاً به سکولار بودن این علوم اشاره ای نکردم. اتفاقا آنهایی هم که ایدئولوژی ضد غرب دارند هم اینها هم دچار سکوت هستند . کسانی که گذشته اینجا مدیر گروه بودند و دیدگاه نقد علوم انسانی موجود را دارند هم به سکوت دچارند. تفاوتی بین ایدئولوژی ها و مبانی معرفتی مختلف وجود ندارد. هر دو به مساله سکوت دچارند.

مثلاً من در دوره اصلاحات هیچ حرفی نمی زنم برای آنکه این واقعیتی که اتفاق افتاده مورد نظر من نیست. مورد دلخواهم نیست. یا در دوره دیگر یک جامعه شناس علاقمند به شعارهای دیگری هست و چون احمدی نژاد رئیس جمهور است و این واقعیت را این جامعه شناس دوست ندارد ارتباط خودش را با واقعیات جامعه قطع می کند و به پستوی دانشکده علوم اجتماعی پناه می برد.

وقتی از هر دو طیف افراد با جامعه ارتباطی ندارند وضعیت همین می شود. چون تئوری های جامعه شناسی از اتاق های دانشکده و کلاسهای دانشکده علوم اجتماعی بیرون نمی آید. باید ارتباط و تعامل با جامعه وجود داشته باشد. باید در دل واقعیت ها تغییرات را دید و در این صورت زایندگی در این حوزه رخ می دهد.

سئوال:

پس چرا طیف وفادار به انقلاب در حوزه علوم اجتماعی در این سی سال با بودجه های فراوان و سازماندهی دستاوردی نداشته اند؟

امینی:

من ادعایم  در خصوص کلیت علوم اجتماعی است و آنها را هم در بر می گیرد. مشکل اصلی اینها این است که آنها هم با مردم ارتباط ندارند. جامعه شناس هستند اما در ذهن خودشان نه در جامعه. اینها اصل را بر درگیری با محیط می گذارند. در طیف مذهبی ها  هم هستند . این که جامعه شناسی نیست. ممکن است همین آدمها روان شناس یا فیلسوف خوبی بشوند اما جامعه شناس باید با جامعه تعامل هدفمند داشته باشد. روشنفکرما که در کل عمرش اصلا روستا نرفته و نمی داند روستا و روستایی چه شکلی است چه می خواهد بگوید؟

همچنین در پدیده قومیت این مساله مطرح است. ما در جامعه خودمان یک پدیده داریم تحت عنوان قومیت. چند تا مطالعه عینی روی قومیت انجام شده است. ما به حرفهای کلی علاقه داریم به خاطر همان ذهنیت فلسفی. در علوم اجتماعی هم در نگاه به مساله قومیت همین  نگرش را داریم وگزاره های ما در این رابطه بیشتر از دو تا نمی شود؛ عده ای طرفدار مهار قومیت هستند و عده دیگر معتقدند قومیت بعنوان نقطه متکثر اجتماعی که دارای فواید مثبتی هست باید آزاد گذاشته شود. اما این دو گزاره کافی نیست. چرا که قومیت در سیستان و بلوچستان در مقایسه با قومیت در کردستان و آذربایجان دارای تفاوتهای جدی است. چقدر ما در سیستان و بلوچستان درباره قومیت کار کرده ایم؟

چند مطالعه میدانی در فواصل زمانی انجام داده ایم که بعد جمع بندی تئوریک خودمان را درباره قومیت در ایران مطرح کنیم؟ بلوچستان و کردستان هم به لحاظ مذهب و هم به لحاظ قومیت دو تفاوت اساسی با سیستم مرکزی دارند. در کردستان عنصر قومیت و کرد بودن در شکل بخشی موثر است اما در بلوچستان جنبه مذهب بر قومیت غلبه دارد. پس این فاصله و تفاوت وجود دارد. چقدر در این زمینه مطالعه داریم؟

سئوال:

در قومیت ها این انگیزه هست که روی این مسائل کار کنند اما مدیران گروه و اساتید ایراد می گیرند و خیلی ها را تصویب نمی کنند.

امینی:

ممکن است که یکی از علت ها همین عدم تحمل و سعه صدر و عدم نگاه درست در علوم اجتماعی ایران باشد. این محدودیتها هم هست اما یکی از دلایل است و کل مساله سکوت و لکنت را جواب نمی دهد.

سئوال:

ما در اول انقلاب جامعه ای داشتیم که نخبه هایش با توده فرق می کردند. سکولارها کمتر بودند و بدنه و سازماندهی نداشتند. اما سروصدای بیشتری داشتند . این روند به جلو آمد و طبقه متوسط گسترده تر شد سکولارها زیاتر شدند اما نه آن اندازه که یک سری از خوشبین های جبهه 2 خرداد فکر می کردند. بلکه جامعه ما هنوز پیچیدگی های خودش را دارد. آیا شما فکر می کنید هر کسی مدرن نشده طرفدار انقلاب اسلامی است ؟

امینی:


بحث من اصلا این نیست که طرفدار انقلاب اسلامی باشیم یا نباشیم. من می گویم موضوعی در جامعه اتفاق افتاده باید نسبت به آن دغدغه داشته باشیم. ممکن پاسخهای متفاوتی هم داشته باشیم. مثلا در مثال ارتباط با جامعه کسی مثل جلال آل احمد که ممکن است فقط نویسنده باشد ولی نگاه جامعه شناسی به پدیده های اطراف دارد می گوید نزدیک به 4000 روستا را از نزدیک مشاهده کرده است. او می گوید روشنفکر اگر با جامعه ارتباط نداشته باشد حق ندارد اسم خودش را روشنفکر بگذارد.

آنوقت ما می خواهیم راجع به جامعه ای بیانیه بدهیم و توصیه کنیم که شناختی درباره آن جامعه نداریم. چون ارتباط و تعامل با جامعه نداریم. چون جامعه را از نزدیک نمی شناسیم. تئوری های جامعه شناسی زمانی بدرد می خورد که از دل واقعیت بیرون آمده باشد.

سئوال:

چرا شما نقش عاملیت را بزرگ می کنید؟ فکر نمی کنید ساختارها بیشتر تاثیر می گذارند؟ برخی مسائل را شما نمی توانید کاری کنید. مثلا شهرنشینی گسترده و کلان میل به آزادی فردی می آرود.

امینی:

تفاوت جامعه شناس با آدمهای دیگر اینست که حوزه تخصصی اش جامعه است و باید به سمت جامعه برود. اتفاقاتی که در 25 خرداد افتاد را کسی می توانست پیش بینی کند؟ همین طور 9 دی و 22 بهمن را. اصلا مهم نیست ما راست باشیم یا چپ. طرفدار انقلاب باشیم یا مخالف انقلاب.

سئوال:


حجم عظیمی از کارهای جامعه شناسی در خارج کشور انجام شده است. شما مقاله دکتر بشیریه را راجع به مسائل بعد انتخابات خوانده اید؟

امینی:

ممکن است کارهای پراکنده ای هم در داخل یا خارج کشور شده باشد اما این کلیت علوم اجتماعی نیست. علوم اجتماعی یک کل بزرگتر و منسجم تری است که باید به دغدغه های گسترده تر و متکثرتر پاسخ دهد. این کارهای پراکنده صاحب ارج و احترام است اما در جمع بندی نهایی خیلی تاثیر گذار نیستند.

دکتر بشیریه هم یک داوری کرد که به فاصله یکی دو ماه بعد خلاف آن اتفاق افتاد. همان جامعه ای که ایشان ادعا می کرد دچار فرسایش اسطوره های اقتدار شده است ، بعدش 9 دی و 22 بهمن با آن مشخصات اتفاق افتاد. اینکه جامعه شناس ما چیزی پیش بینی می کند و نه تنها آن اتفاق نمی افتد بلکه عکس آن اتفاق می افتد نشان دهنده مشکل شناخت از جامعه است. پیش بینی ها عمدتا درست نیست. همین 25 خرداد را در تهران چه کسی پیش بینی می کرد؟ خود کسانی هم که طرح کننده آن بودند باورشان نمی شد 25 خرداد با آن جمعیت شکل بگیرد. چه کسانی که طرفدار جمهوری اسلامی هستند و چه مخالفان هم قائل به فهم درست مساله نبودند. همچنین 9 دی و 22 بهمن را هم نتوانستند بفهمند. یک مساله ای فراتر از ایدئولوژی و اشخاص و گروههاست. حتی برای اپوزوسیون هم باید مشارکت 40 میلیونی مساله باشد.

سئوال:

شاید علت این اشکالها این باشد که در اینجا تشکل وجود ندارد. در امریکا اگر امکان پیش بینی هست چون افراد سندیکای صنفی دارند و علایق افراد در گروهها و احزاب شناخته شده است. اما جامعه ما اینطوری نیست.

امینی:

پس شما می پذیرید این پیش بینی های غلط را و دلیلش را اینطوری می دانید؟

سئوال کنندگان:

بله

امینی:

خوب دلیلش را با هم می توانیم بحث کنیم. ولی اصل این که ما باید در مسائل واقعی مردم ورود کنیم، نه بخاطر علاقه به مردم است و نه اینکه ما مردم سالار هستیم یا دیکتاتور یا انقلابی و ضد انقلابی هستیم. مساله اینها نیست. بلکه تنها بدلیل اینکه جامعه شناس هستیم باید این انگیزه ها را داشته باشیم. من به تناسب حضور در دانشگاه با اساتید سطح بالای علوم سیاسی و اجتماعی که دارای رزومه های بالایی هم هستند سرو کار داشته ام اما متاسفانه شناخت درستی از واقعیت وجود ندارد.
واقعیت اینست که کل علوم انسانی ما ولو اینکه سکولار هم باشد با پیش فرض معرفتی سکولار هم نمی تواند حرف بزند. در این تجمعات بعد از انتخابات چند تا استاد جامعه شناس حضور داشتند که واقعیت را از نزدیک مشاهده کنند؟ مساله کلیت علوم اجتماعی است نه یک یا دو نفر.

سئوال:

شما در کتابتان از اصطلاح جامعه شناسی فتنه استفاده کرده ای. شما حق نداشتید در کتابتان از این اصطلاح استفاده کنید. چرا که فتنه سوگیری دینی دارد.

امینی:

فتنه یک اصطلاح فنی است. مگر در علوم اجتماعی همه چیز باید از قبل آماده باشد و کسی حق ندارد حرف دیگری بزند؟ مثلا پارسونز حرف جدیدی نزند چون وبر و کنت قبلا نظریه داده اند؟ جامعه ما جامعه دینی است شما تعریف بنده از فتنه را در کتاب چه برداشتی کردید؟

سئوال کننده:

خاطرم نیست.

امینی:

خوب راجع به چیزی که خاطرتان نیست صحبت می کنید؟ فتنه اصطلاح فنی است که قابلیت پرداخت جامعه شناختی دارد و البته متفاوت با آن معنای ژورنالیستی است که رسانه ها تحت عناوین مختلف فتنه اقتصادی و... هر روز به کار می برند. فتنه یک پدیده اجتماعی است و در یک جامعه دینی زمینه بروز و ظهور بیشتری دارد. چون جامعه دینی اساسش بر حق و باطل شکل گرفته است. مثلا جامعه لیبرال بحث سود و زیان مطرح است اما در جامعه دینی بحث حق و باطل مطرح است. در جامعه زمان امیرالمومنین (ع) و پیامبر هم فتنه هست. چون جامعه دینی است.

سئوال:

فتنه یک فحش است مثلاً می گویند خاک بر سر فتنه گرت! شما باید از واژه ای استفاده می کردید که مناقشه برانگیز نباشد.

امینی:

نه ایرادی ندارد که مناقشه برانگیز باشد. مگر مفاهیم در همه مکاتب جامعه شناسی یکی هست؟ مگر پوزیتیویست ها و پست مدرن ها و ساختارگراها همه از یک مفاهیم استفاده می کنند؟ هر کس منظری دارد . نمی شود بگویید که هر حرفی شما می گویید بنده بزنم. مهم اینست که ما طرفدار هر چه هستیم مستدل و مستند حرف بزنیم. بالاخره هر ادعایی با چالش روبرو می شود مهم اینست که متدولوژی بحث را رعایت کنیم.

بنده هم نمی خواهم شما را مجاب کنم ما با هم بحث می کنیم چالش درست می شود و ممکن است منجر به شکل گیری خروجی جدید از من یا شما بشود و ظرفیتهای جدیدی بوجود می آید.
 
سئوال:

فکر کنم این لکنت اگر شکسته بشود در نهایت شما خیلی از نتایج این شکسته شدن لکنت خوشحال نخواهید شد. اگر این لکنت برطرف شود هر کس سعی می کند منافع اقشار خاص خودش را جلو ببرد چه طرفداران اسلام سیاسی و چه سکولارها. آنوقت یک خطرهایی در جامعه بوجود می آید که متاسفانه جامعه ظرفیت تحمل آن را ندارد.

امینی:

پس شما لکنت را قبول دارید؟

سئوال کننده:

بله . تا حدودی با دلایل و بحثهای خودم .

امینی:

اینطور نیست که در فضای علوم اجتماعی فعلی سکولارها در اظهار نظر از ترس مشکلات بعدی محدود بوده باشند. این مشکل در بین جامعه شناسهای طرفدار انقلاب هم وجود دارد. خب آنها چرا حرف نمی زنند. اگر مدل معرفتی فوکو که مبتنی بر دانش و قدرت هست را هم بپذیریم آنها (جامعه شناسان طرفدار انقلاب) که باید انگیزه بهتر ی داشته باشند چون قدرت با آنهاست و می توانند دانش متناسب با قدرت را تولید کنند. پس چرا اینها هم تولیدی ندارند؟ پس پیش فرض شما با مشکل مواجه می شود که معتقدید از ترس کسی کاری نمی کنند. این پیش فرض وقتی درست است که یک طرف تولید کننده و پیش برنده و نظریه پرداز باشد و دیگری امکان حرف زدن نداشته باشد. 

سئوال:

چرا شما بر اراده های فردی تاکید دارید؟ پس نقش ساختار چه می شود؟

امینی:

وقتی در گرایشهای مختلف در علوم اجتماعی و ایدئولوژی های متفاوت ، بین زن و مرد و استاد و دانشجو و کتب و مقالات تفاوتی در رفتار وجود ندارد این ناشی از این است که ساختار مشکل دارد. ساختار یعنی بستری که سه مولفه داشته باشد که جمع آنها ساختار را بوجود می آورد. اول اینکه جامعه شناسی بومی باشد نمی گویم سکولار باشد یا نباشد. مثلا درباره انتخابات ما یک مدل نظریه مشارکت را از مطالعه 5 انتخابات آماده کنیم. یعنی برای مطالعه میدانی باید وقت بگذاریم.

نکته دوم ذهنیت فلسفی است که در علوم اجتماعی حاکم است. مطرح کردن کلیاتی که ابطال پذیر هم نیست چاره ساز نیست. همین اعضای انجمن جامعه شناسی حرفهای 20 سال پیششان با حرفهای امروزشان چه فرقی کرده است؟ فرق بوجود نیامده چون موضوعات ثابت و کلی برایشان اهمیت دارد و تحت زمان و جغرافیای متفاوت نیست.

نکته سوم فرد است. کارهایی که انجام می شود هنوز پختگی لازم را ندارد و جنبه های عاطفی و غریزی در آن پر رنگ تر از جنبه های عقلانی و عملی است . بنابر این واکنشهای عاطفی و احساسی شان را نشان می دهند و ارتباط با واقعیت موجود را - اگر دوست نداشته باشند- قطع می کنند.

بنده یک مثال می زنم و قصد تخریب وجهه علمی اساتید را ندارم. شما ببینید مثلا آقای دکتر کچوییان چه مواقعی حرف می زند و تحلیل ارائه می دهد؟ بعد از انتخابات مجلس هفتم . چرا؟ چون با علایق عاطفی او ارتباط دارد و آقای جلایی پور کی حرف می زند؟ در دوره اصلاحات . چون این اتفاقی که افتاده با او سازگار است. اما بعدا ساکت می شود چون اتفاقات بعدی را دوست ندارد. خب این مشکل ریشه در ساختار دارد. ما چکار داریم که واقعیت خوب است یا بد؟ ما چون علوم اجتماعی هستیم باید مطالعه کنیم. البته من همه را متهم نمی کنم موافق آن هستم که فکر کنیم و مساله ها و دغدغه ها مطرح شود.

متشکریم از شما

حاشیه های جلسه:

*بیشتر وقت جلسه به مناظره امینی با سئوال کنندگان گذشت اما استدلال ها و عقلانیت حاکم بر روند صحبتهای امینی روند منطقی بر مباحث حاکم کرده بود.
*همان طور که سیر سئوالات نشان می دهد مساله سکوت علوم اجتماعی که در اول جلسه از سوی مخالفان بحث رد می شد کم کم پذیرفته شد و مخالفان چندین بار در جواب این سئوال امینی که پرسید لکنت و سکوت را قبول دارید گفتند بله.

*یکی از کسانی که در جلسه امینی را با لحن تند مورد سئوال قرار می داد معترض بود که امینی چرا بجای استفاده از آمار انتخاباتی ستاد موسوی که میزان رای دهندگان را 7 ماه بعد از انتخابات منتشر کرد از آمار رسمی وزارت کشور استفاده کرده است؟

*نگاهی به سئوالاتی که برخی حاضران مطرح می کنند این مساله را اثبات می کند که متاسفانه دانشجویان در علوم اجتماعی چقدر درگیر مسائل ذهنی و کلی و از قبل شکل گرفته هستند و ساختار فعلی علوم اجتماعی به آنها اجازه حتی فکر کردن به کارهای جدید را هم نمی دهد. مثلا عده ای معتقد بودند چون اصطلاح فتنه را کسی قبلا در جامعه شناسی در غرب استفاده نکرده در ایران هم نباید مورد استفاده قرار گیرد.

*دو نفر از حراست دانشکده با این تصور که جلسه به درگیری و نزاع می انجامد در جلسه حضو رداشتند. اما جلسه با سعه صدر سخنران اداره شد.

*آقای طوس طهماسبی از اعضای جامعه فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی (طیف روشنفکر غربی) که از حاضران جلسه بود و سئوالات منطقی تری نسبت به دیگران می پرسید پس از پایان جلسه از روند عقلانی حاکم بر جلسه تشکر کرد و گفت: جلسه علمی خوبی بود و من فکر نمی کردم جلسه در این سطح از عقلانیت و منطق اداره شود. وی همچنین خواستار برگزاری جلسات بیشتری با حضور امینی و دیگر علاقمندان شد.

چرا سيدالشهدا(ع) تنها شد

 

چرا سيدالشهدا(ع) تنها شد

در زيارت عاشورا به امام حسين(ع) اين‌گونه خطاب مي‌كنيم: «و الوتر الموتور». وتر به معناي «تنها و يكتا»، و موتور «تنها شده» است. یك احتمال درباره‌ي اين معنا، يگانگي، منحصر به فرد بودن و بي‌بديل بودن حضرت است. احتمال ديگر اين است كه، حضرت تنهاست و در اين تنهايي «موتور» است؛ يعني حضرت با نقشه و برنامه‌ريزي تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشيم كه درگيري سيّدالشّهدا (ع) مخفيانه نبود كه مسلمانان از آن بي‌خبر باشند. يزيد بعد از مرگ معاويه به استاندار مدينه نامه نوشت كه بايد از حسين بيعت بگيري و الاّ او را بكش و سرش را بفرست. حضرت بيعت نكردند و با تدبير از مدينه خارج شدند؛ در مكه براي مسلمانان نامه‌ي دعوت نوشتند و آنها را مطلّع كردند، علاوه بر اين مكه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر مي‌شد. بعد هم يزيد، عده‌اي را فرستاد تا حضرت را در مكه ترور كنند و توصيه كرد كه، حتّي اگر دست حضرت به پرده‌ي كعبه بود او را بكشيد، لذا حضرت در 8 ذي‌الحجّه در حالي‌كه همه مُحرِم مي‌شدند كاملاً با سر و صدا و با حالتي كه همه متوجه باشند از مكه خارج شدند و با صراحت اعلام كردند:

كسي كه حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهيّاي لقاي خدا كرده است، همراه ما كوچ كرده، همسفر شود.[1]

از آن طرف مردم كوفه از خروج امام از مدينه و حركت به سوي مكه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت كردند. حضرت نيز سفير فرستادند. لذا به گونه‏اي نبود كه مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدينه، بصره و هم مردم كوفه مطّلع بودند. كمابيش تمام مناطق اسلامي مطّلع شده بودند كه چنين حادثه‌اي در شرف اتّفاق است و امام با يزيد بيعت نكرده، ابتدا به مكه رفته سپس از مكه هم بي‌وقت خارج شده و مردم را به همكاري دعوت كرده‌اند.

1ـ شرايط تنها شدن حضرت سيدالشهدا (ع)

شرايطی که موجب تنها شدن امام حسين(ع) شد را می­ت‌وان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سيدالشهدا (ع) مشاهده کرد:

1/1 ـ شرايط جبهه‌ي دشمن

 اگر طرف درگيري حضرت، يكي از صحابي رسول‌الله يا فردي كه امثال اين عناوين را يدك مي‌كشيد، بود، جاي توجيه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولي طرف مقابل سيّدالشّهدا(ع)، يزيد و ابن زياد است كه حسب و نسب‌شان معلوم و هيچ نقطه‌ي قوتي در آنها نيست. يزيد شخصيتي است كه طرفداران او نيز نتوانسته‌اند برايش مدحي بگويند، حتي خيلي از اهل‌سنت هم يزيد را واجب اللعن مي‌دانند. غير از اينكه امتيازي هر چند دروغين نداشته، معروف به قماربازي و عيّاشي بوده است.

يكي از اشكالاتي كه برخي به حضرت امير(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمين له الفدا ـ مي‌كردند اين بود كه، تو جوان هستي و مردم زير بار خلافت شما نمي‌روند.[2] غافل از اينكه اساس ديانت تولّي به وليّ خدا و تسليم بودن در مقابل اوست. لذا يكي از كمالاتي كه شيعه در طول تاريخ به واسطه‌ي زحمات معصومين (ع) رسيده اين است كه، براي او امام، كوچك يا بزرگ و حاضر يا غايب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داريم كه در سنّ كودكي به امامت رسيده‌اند؛ امام جواد، امام هادي و امام زمان(ع) و شيعه نيز قبول كرده و هيچ انشعاب عمده‌اي اتفاق نيفتاده است. به اين علت كه، فرهنگ شيعه، فرهنگ رشد يافته‌اي شده و پذيرفته است كه، امامت منصبي صوري نيست؛ لذا مثل علي بن جعفر (ع)[3] كه هنگام امامت امام جواد (ع) پيرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام كاظم و امام رضا(ع)) را قبل از آن درك كرده بود محدّث جليل‌القدري بود و روايات بسياري از وي نقل شده است، وقتي امام جواد(ع) در حلقه‌ي درسي او وارد مي‌شدند، درس را تعطيل مي‌كرد به طرف امام مي‌رفت و دست ايشان را مي‌بوسيد. اگر هم اعتراض مي‌شد كه شما عموي پدر ايشان هستيد، مي‌گفت: «خداي متعال اين ريش سفيد را قابل امامت ندانسته ولي اين نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس كار دين معرفت است، اما گروهي پس از رسول خدا (ص) توجيه باطلي مي‌كردند. جالب اين است كه، در خصوص سيّدالشّهدا (ع) اين توجيه هم نيست؛ بلكه مسئله به كلي بر عكس است؛ چون سيّدالشّهدا(ع) حدود 60 سال داشتند و يزيد، جوان تازه به دوران رسيده بود؛ لذا ابن زياد و يزيد نه اسمي داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه‌ي خوشي داشتند. ابن زياد پسر زياد است، زياد هم اولاد نامشروع بود كه معاويه او را ملحق به ابوسفيان كرد و به خاطر اين كار مورد طعن بسياري قرار گرفت. يزيد هم مجهول‌الهويه است؛ چون مادر يزيد قبل از اينكه زن معاويه بشود باردار به يزيد بوده ولي به اسم معاويه تمام شد. اين نسب، آن اخلاق و آن هم ساير اوصافي كه هيچ نقطه‌ي مثبتي در آن نيست.

2/1ـ شرايط جبهه‌ي امام حسين(ع)

 طرف ديگر درگيري، سيّدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب كمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولي يك نقطه‌ي منفي براي سيّدالشّهدا(ع) در تاريخ ننوشته‏اند؛ نوه‌ي پيامبر، فرزند اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه زهرا ـ عليهم السلام ـ  غير از اينها، همه نوع كمالات را دارند به طوري‌كه، در روز عاشورا وقتي فرمودند: به چه عذري مرا مي‌خواهيد بكشيد؟ يك نفر نگفت شما فلان جرم را داريد. وقتي كه فرمودند: مگر شما از پيامبر نشنيديد كه؛ «حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنيده‌ايد، اصحاب هستند، از آنها بپرسيد كه نه تنها اهل بهشت، بلكه سرور اهل بهشتند. هيچ كسي انكار نكرد، چطور شده، سيّدالشّهدا(ع) با اين همه كمالات و اعلان علني كه در طول چند ماه كرده‌اند، حالا به كربلا آمده‌اند ولي در آخر كار براي حضرت حداكثر كمتر از 200 نفر (نظر مشهور 72 نفر است) ياور جمع شده است؟! ولي آن طرف، فقط از كوفه و از نزديكي‌هاي آن لشكر سي هزار نفري جمع شد، بيشتر از اين نيز نقل كرده‌اند!! چرا و چگونه وليّ خدا تنها شد؟ البته اين طور نيست كه حضرت يك دفعه تنها شده باشند؛ بلكه يك حركت و نقشه‌ي تاريخي است كه سيّدالشّهدا(ع) را تنها و منزوي كرده است.

2. عوامل تنهايي وليّ خدا

چه عواملي موجب تنهايي سيّدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائي (رض) فرموده بودند: «همه‌ي كتاب وسايل الشيعه را از اول تا آخر مطالعه كردم تا ببينم چند روايت فقهي از سيّدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روايت بيشتر پيدا نكردم»!! معناي اين حرف اين است كه مردم، سيّدالشّهدا(ع) را در حدّ يك مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالي‌كه ابوهريره‌ها به اسم صحابي، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه‌ي اينها نشان مي‌دهد كه وليّ خدا با سازمان‌دهي قبلي تنها شده بود.

در اينجا عوامل تنهايي وليّ خدا را بر مي‌شماريم با تذكر به اين نكته كه، با حركت سيّدالشّهدا(ع)، كار برعكس و توجه به اهل بيت شروع شد؛ تا جايي كه در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسيد.

1/2ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها

 عواملي كه باعث تنهايي وليّ خدا مي‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. كه وقتي اين دو با هم تركيب شوند به شدت كارگر مي‏‌شوند؛ شبهات فضا را تاريك مي‏كند و در این فضا فتنه‌ها تأثيرگذار مي‌شوند. و الّا در فضاي روشن، فتنه‌ها كارساز نيستند.

اعلان بي‌نيازي نسبت به وليّ خدا و طرح «حسبنا كتاب الله» اولين و اساسي‌ترين شبهه‌اي است كه از زمان حيات خود پيامبر اكرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبري نوشته‌اند: در آخرين روزهاي حيات پيامبر(ص) در حالي‌كه مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بياوريد تا چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. كسي گفت: «إنّ الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله» به فارسي يعني هذيان مي‌گويد!! از قرائن تاريخي پيداست كه گوينده‌ي اين سخن كيست، شيعه و سني هم متّفقند كه او كيست. البته؛ متأسفانه عدّه‌اي از علماي اهل سنت اين جريان را توجيه كرده و گفته‌اند: اين حرف بدي نيست. او در دوره‌ي خلافتش نيز مي‌گفت: «آن روزي كه پيامبر آن جمله را فرمود، مي‌خواست مسئله‌ي خلافت را مطرح كند، ولي من صلاح مسلمانان ندانستم».

جريان از اينجا شروع شد كه، اسلام نياز به «وليّ» ندارد؛‌ بلكه كتاب براي ما كافي است، در حالي كه شيعه و سني متواتر نقل كرده‌اند كه حضرت به روشني فرمودند: « إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي» البته بعضي از سنّي‌ها اين روايت را نيز تحريف كرده، گفته‌اند: كتاب الله و سنتي!

شبهه از اينجا شروع شد كه گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانيد، مي‌خوانيم، روزه بگير، مي‌گيريم، حج برو، مي‌رويم و … به جايي رسيد كه به تدريج گفتند: نوشتن حديث معنا ندارد بايد كتاب خدا را حفظ كنيم؛ چون اگر بخواهيم حديث بنويسيم كتاب خدا از بين مي‌رود؛ لذا نوشتن حديث پيامبر را در زمان خليفه‌ي اول منع كردند، البته به اين علّت كه احاديث پيامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضايل اهل بيت(ع) دارد. اين شبهه ظاهر فريبنده‌اي هم داشت؛ چون مي‌گفتند روايت به اندازه‌ي قرآن اهميت ندارد؛ لذا نگذاريد قرآن از بين برود، در حالي كه مفسّر قرآن، كلام رسول خدا(ص) است. «لتبيـّن للنّاس ما نزّل إليهم»[4] روشن است كه اگر براي قرآن تبيين‌كننده‌اي نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا مي‌شود.

2/2ـ جعل شخصيت در مقابل اهل بيت(ع)

 بعد از اينكه جلوي نشر فضايل اهل بيت را گرفتند، كم‌كم شروع به جعل شخصيت و شخصيت علي‌البدل كردند، كه در دنياي سياست كار رايجي است؛ لذا در مقابل اميرالمؤمنين(ع) كه صاحب فضايل است، براي ديگران جعل فضيلت كردند. معاويه دو كار انجام داد: اول، اينكه احدي حق ندارد نقل حديث در فضايل علي و اهل بيت كند، (اگر كرد او را بكشيد)، دوم، به استاندارانش دستور داد براي عثمان و شيخين فضيلت نقل كنيد. كار جعل فضايل به حدي رايج شد كه خود معاويه گفت: بس است. چون جعلياتي مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر كدام اقتدا كنيد، هدايت مي‌شويد، خلاف صريح قرآن است، چون قرآن مي‌گويد: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

3/2ـ تحريف در معناي دين و مسلمان بودن

 اين شبهات در حقيقت، تحريف در معني دين و مسلمان بودن است، غافل از اينكه حقيقت دين چيزي جز تسليم در مقابل خداي متعال نيست « إن الدّين عندالله الإسلام»[5] و اين تسليم بودن زماني ثبوت پيدا مي‌كند كه در مقابل وليّ‌ خدا تسليم باشيم.

قل إن كنتم تحبون الله فاتّبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفورٌ رحيمٌ.[6]

تولّي به ولي خدا گوهر دين و باقي مسائل، آداب ظاهري دين است. اينها  در معناي دين‌داري تحريف كردند، تحريف‌هايي كه تاكنون ادامه دارد.

يك نگاه اين است كه، دين همين آداب است هر كس بيشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. يك نگاه ديگر هم كه كم كم شكل گرفت و هم اكنون نيز وجود دارد اين است كه، دين يك مشت تجارب باطني و به قول امروزي‌ها تجارب قدسي، تأملات، رازداني، رمزداني، رياضيت‌كشي، حالات و مقامات باطني است و رسيدن به اينها هم يك آداب و فرمول‌هايي دارد،‌ اگر به آن عمل كني به نتيجه مي‌رسي، لذا اهل سنت كتاب‌هايي دارند به نام منازل الفلان، خيال مي‌كنند پلكان است اگر رفتي به خدا مي‌رسي. البته همه‌ي اين حرف‌ها مطلقاً باطل نيست،‌ ولي اين تحريفي است كه پيدا شده و كم‌كم به جايي رسيده كه رسيدن به خدا، بدون ولي فرمول پيدا كرده است.

در اين وسط وليّ خدا چه مي‌شود؟ اين همان ظهور «حسبنا كتاب الله» است. درباره‌ي امور اجتماعي نيز برخي مي‌گويند: اول اينكه امور ظاهري است و اعتبار چنداني ندارد، دوم اينكه به دين ربط ندارد، بايد خود مردم آن را سامان دهند.

اين تفكّرات كه از صدر اسلام شروع شد، باعث كارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن وليّ خدا شد. از زماني كه دين‌داري، فقط رمزداني و نماز و روزه‌ شد و همه‌ي صحابه عادل و محترم شدند، كم‌كم اميرالمؤمنين(ع) هم عرض طلحه يا زبير شدند، چون همه صحابي هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امير(ع) نقل شده است كه فرمودند: «مرا روزگار اين‌قدر پايين آورد كه كنار معاويه گذاشت، تا جايي كه گفتند: علي و معاويه». معاويه كسي است كه تا فتح مكه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، يعني در حقيقت برده بودند، اما حضرت علي(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شكني و ساير فضايل نامتناهي حضرت، كه ديگر جاي خود دارد.

بايد تذكر داد كه ما در اين زمان نگران فتنه‌هاي دشمن نيستيم، فتنه‌هايي مانند ماهواره، فيلم، ويدئو، رمان و … انحرافي نمي‌توانند در فضاي روشن، كاري بكنند. در سال 1357 از اين فتنه‌ها بسيار داشتيم ولي امام خميني(ره) باذن الله ـ تبارك و تعالي ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ها هستند، شبهاتي مثل اينكه؛ اصلاً دين، حكومت و سياست ندارد (دين حداقل)، براي تفسير دين، روحانيت لازم نيست، دين طبقه‌ي مفسّر ندارد، هر كس هر طوري فهميد، بالنسبه حق است (تكثّرگرايي)، و ... .

اگر اين شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتي كارگر مي‏افتد،‌ هر كس صدا بلند كرد دورش جمع مي‌شوند؛ لذا اين‌دو در كنار هم كار مي‌كنند. اگر در تاريخ جريان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل كنيم به همين نتايج خواهيم رسيد.

سيّدالشّهدا(ع) نيز به همين شكل تنها شدند. مردم طوري پراكنده شدند كه احكام فقهي خود را نيز از سيّد الشّهدا(ع) نمي‌پرسيدند با اينكه، حضرت سبط پيامبر، صحابي و … بودند (حالا فضايلي كه شيعه نقل مي‌كند، بماند) بنابراين، شبهه‌ها و فتنه‌ها يكي از عوامل مهم تنهايي حضرت بود و اين‌دو در يك شب درست نمي‌شوند؛ بلكه يك برنامه‌ريزي تاريخي پشتيبان قضيه بود،‌ لذا همين كه حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام مي‌دهيد،‌ بلافاصله يك امت را لعن مي‌كنيد. « فلعن الله امّه‌ي‌ً أسّست أساس الظّلم و الجور عليكم أهل البيت» بدين معني كه حضرت با يك امت تاريخي روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زياد و يزيد.

4/2 ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولياي الهي

 يكي ديگر از عوامل تنهايي وليّ خدا اين است كه در كار اولياي خدا هدف، خيلي بالاتر از آن است كه اهل دنيا تعقيب مي‌كنند. هدفي را كه سيّدالشّهدا(ع) تعقيب مي‌كنند اين نيست كه انسان‌ها را به رفاه و عيش دنيا يا حتّي به آن چيزي كه توسعه‌ي مادي و تكامل مادي ناميده مي‌شود، برساند؛ اگر هدف اينها بود خيلي زود انسان‌ها همراه مي‌شدند؛ تأمين شهوات و ارضاي غرايز مردم، هدف اصلي نيست، اگرچه نياز مادي مردم در حكومت ديني و در جامعه‌اي كه بر محور اولياي خدا شكل مي‌گيرد به بهترين وجه و در شكل معقول تأمين مي‌شود ولي هدف برتر از رفاه و امنيت مادي و حتي برتر از آزادي مطلوب تمدن‌هاي مادي و بالاتر از توسعه‌اي كه آنها تعقيب مي‌كنند، است. لذا هيچ‌كدام از اولياي الهي در آغاز دعوتشان به رفاه دنيا دعوت نكردند، با اينكه اغلب بعثت‌شان در جوامعي بود كه وضعيت مادي بسياري از آنها، وضعيت مناسبي نبوده است. نمونه‌اش جامعه‌ي جاهلي قبل از نبي مكرم اسلام(ص) كه از نظر امنيت و رفاه خيلي عقب افتاده بودند. ولي حضرت در بدو بعثت نفرمودند: اي مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شويد، زندگي‌تان را سامان دهيد، امنيّت اجتماعي براي خودتان ايجاد كنيد، بلكه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد كردند، دعوتي كه براي انبيا بسيار سنگين تمام مي‌شد، لذا در جوامعي كه ادراكشان ضعيف و تعلّقشان به دنيا شديد بود، دعوت‏كننده به معاد و اينكه بعد از مردن، زنده شدني هست،‌ متّهم به جنون مي‌شد. اين جريان در آيات متعددي از قرآن آمده است. با همه‌ي اين زحمات، شروع دعوتشان از اينجا بود؛ چرا؟ به دليل اينكه مي‌خواهند انسان را به مقام توحيد، زهد، يقين و رضا برسانند. اين هدف بدون يقين به آخرت، بدون ايمان به الله ممكن نيست. البته وقتي هدف رفيع شد طبيعي است كه همراهان واقعي ديرتر و كمتر پيدا مي‌شوند، چون همه براي آن هدف‌هاي رفيع آماده نيستند و همت ندارند.

5/2‍ـ نبود تزوير در منطق اولياي الهي

از جمله عوامل تنهايي اولياي خدا اين است كه نمي‌خواهند با هر قيمتي شده ـ ولو با حيله و تزوير ـ مردم را به طرف خود بكشانند و به هدف برسانند، مي‌خواهند اگر مردم مي‌آيند،‌ از سر بصيرت و آگاهي و فهم باشد، چون فقط اين نوع آمدن به طرف خداي متعال درست است « و هديناه النّجدين»[7] طوري مديريت و رهبري مي‌كنند كه حق و باطل روشن شود، مردم با بصيرت و آگاهي تصميم بگيرند. لذا اگر موارد زيادي در حكومت اميرالمؤمنين(ع) يا در كلّ بر خورد اولياي الهي مي‌بينيد كه ظاهراً چرا اميرالمؤمنين(ع) به طلحه و زبير اجازه دادند از مدينه خارج شوند؟ گفتند: مي‌خواهيم عمره برويم، حضرت فرمودند: مي‌خواهند بروند مكر كنند، دنبال فتنه هستند. حضرت با اينكه مي‌دانست، جلوي آنها را نگرفت. يا مي‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ايشان را ترور كند ولي مانع نشدند؟ مسلم بن عقيل(ع) مي‌دانست ابن زياد داخل خانه آمده ولي ترورش نكرد! و داستان‌هاي متعدد ديگر، معلوم مي‌شود ترور و فريب، مشكلي را حل نمي‌كند، اگر بنا است مردم به بصيرت برسند بايد طوري عمل كرد كه حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب كنند،‌ قدرت اختيار حق و باطل معلوم شود تا تكليف و رشد معني‌دار شود. لذا سيّدالشّهدا(ع) طبق بعضي از نقل‌ها در بين راه مكرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌اي هم پراكنده شدند، هر چه مخاطرات شديدتر مي‌شد عده‌ي بيشتري مي‌رفتند،‌ حتي حضرت در شب آخر نيز فرمودند: برويد. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اينكه حضرت بيعت را از آنها برداشتند، كسي نرفت همگي التماس كردند و ماندند.

در حكومت ديني هدف اين نيست كه به هر قيمتي شده ـ ولو با دروغ و تزوير ـ مردم را نگه داريم؛ بلكه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوري كه حجّت تمام شود و بر سر ايمان انسان‌ها مانعي وجود نداشته باشد، براي رسيدن به اين هدف شياطين و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پيامبرش مي‌فرمايند:

«وكذلك جعلنا لكلّ نبيٍّ عدوّاً شياطين الإنس و الجنّ».

براي هر پيامبري دشمن قرار داديم،  اعم از شياطين انسي و جني.

 كه الهاماتي نيز در بين خود دارند؛ يوحي بعضهم إلي بعضٍ زخرف القول غروراً.[8]

حرف‌هايي كه زخرف القول يعني ظاهر فريب و خوش ظاهر است، بين خودشان رد و بدل مي‌كنند. بعد خداوند متعال به پيامبرش مي‌فرمايد: «ولو شاء ربّك ما فعلوه» اگر خداوند متعال مي‌خواست، نمي‌توانستند چنين كارهايي انجام دهند؛ يعني خداوند متعال محكوم آنها نبوده، در مقابل فتنة‌ آنها، دست خدا بسته نيست.

6/2ـ رنگين‌تر بودن سفره‌ي جبهه‌ي مقابل

وسوسه‌ها خيلي زياد است،‌ زيرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنيا در آن طرف است، سفره‌ي معاويه رنگين‌تر است،‌ در حالي كه سفره‌ي اميرالمؤمنين(ع) هيچ وقت مثل سفره‌ي معاويه نيست. آنها به هر قيمتي كه شده مي‌خواهند مردم را جمع كنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعيد بر اساس انگيزه‌هاي مادي جمع مي‌كردند. ولي حضرت نمي‌خواست لشكرش بر اساس انگيزه‌هاي مادي پر شود؛ بلكه مي‌خواست آنهايي كه در ركابش شمشير مي‌زنند، با اين جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امير(ع) در جنگ صفين حكميت را تا آخرين لحظه نپذيرفتند، بعد هم كه قرآن بر سر نيزه رفت، قبول نكردند تا اينكه حكميت تحميل شد،‌ به حسب ظاهر اگر يك سياست‌مدار متداول بود، حكميت را مي‌پذيرفت تا لااقل حكم را خودش تعيين كند، تا ابوموسي اشعري حَكم نشود، ولي حضرت اين كار را نكرد؛ زيرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدير وليّ خدا در اين جريان نقش دارد.

3ـ علت باز ماندن افراد از ياري وليّ خدا

مسئله‌ي اساسي و عبرت‌آموز ديگر اينكه؛ اگر قبلاً انسان خودش را براي همراهي با وليّ خدا آماده نكرده باشد، عقب خواهد ماند. سيّدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع كردند،‌ يك نمونه‌ي آن طرمّاح بود كه در راه با چند نفر ديگر، به حضرت برخورد كردند (يكي دو منزل با كوفه بيشتر فاصله نداشت) حضرت پرسيدند: «وضع كوفه چگونه است؟» گزارشي داد كه وضع كوفه خوب نيست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشيرهايشان عليه شماست، ما كه از كوفه بيرون مي‌آمديم، در مخليه، لشكر انبوهي براي جنگ با شما جمع شده بود كه تاكنون لشكري به اين عظمت و وسعت نديده بوديم،‌ از آن طرف، طرمّاح براي خانواده‌اش آذوقه مي‌برد؛ لذا به حضرت عرض كرد: اجازه بدهيد آذوقه‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعي كن زود بيايي». رفت، زود هم برگشت ولي وقتي به همين منزل رسيد، خبر شهادت سيّدالشّهدا(ع) را شنيد. از ماه‌ها قبل سيّدالشّهدا(ع) از مدينه خارج شده و اعلام موضع كرده‌اند، بعد از 6 ماه حالا كه حضرت در محاصره‌ي دشمن قرار گرفته، تازه ايشان براي زن و بچه‌اش آذوقه مي‌برد. نقطه‌ي ضعف بالاتر اينكه، به حضرت نصيحت مي‌كند ـ به اين خيال كه حضرت محتاج نصيحت اوست ـ گفت: بياييد به يمن برويم، كوفيان وفادار نيستند من براي شما در كوهستان‌هاي يمن 20 هزار شمشير زن آماده مي‌كنم تا جنگ را از آنجا شروع كنيد. غافل از اينكه 20 هزار شمشيرزن كه مثل شما بخواهند آذوقه‌ي زن و بچه را بر سيّدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سيّدالشّهدا(ع) نمي‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقه‌ي زن و بچه و نام و نشان باشيم، مسلّم است كه وليّ خدا تنها مي‌ماند.

آنهايي كه به حضرت كمك نكردند، چند دسته بودند؛ يك دسته كساني هستند كه در صف دشمن رودرروي سيّدالشّهدا(ع) ايستادند و تا حدّ ريختن خون ايشان اقدام كردند. دسته‌ي ديگر كساني كه، نشسته و حضرت را نصيحت كردند كه، به كوفه نرويد اگر برويد كشته مي‌شويد، و با كشته شدن شما زمين خالي از حجّت مي‌شود.[9] بعضي هم مثل عبيدالله جعفي، از كوفه خارج شده بود تا در جريان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد كردند و فرمودند: «عبيدالله، وضع تو به خاطر عثماني بودن خوب نيست اگر به ما ملحق شوي همه‌ي گذشته‌ات جبران مي‌شود». در جواب گفت: من از كوفه خارج شدم تا خيالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار كنم. نه با شما هستم نه با ابن زياد، ولي اسب تندرويي دارم كه هر كه سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگيرد، آن را به شما مي‌دهم كه فرار كنيد. تلقي اين آدم را ببينيد در مقابل دعوت حضرت اعلام مي كند كه مثلاً ماشين آخرين سيستم يا هواپيماي شخصي خود را بدهد كه حضرت سوار شوند و از محاصره‌ي ابن زياد بيرون روند غافل از اينكه، حضرت آمده‌اند تا ابن زياد را محاصره‌ي تاريخي كرده، شكست دهند.

عدّه‌اي نيز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سيّدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنكه وقتي سيّدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلي ندارد. مسئله‌ي اساسي كمبود معرفت است. اينكه انسان نفهمد تنها راه، راه «وليّ خدا» است،‌ اينكه انسان خيرخواهي خود را براي وليّ خدا از حدّ پيشكش كردن اسب و مانند اينها،‌ جلوتر نبرد،‌ اينكه؛ خودش را به اصطلاح فهميم‌تر از وليّ خدا بداند و خيال كند اين حق را دارد كه وليّ خدا را موعظه كند، عوامل تنهايي وليّ خدا و جدايي حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همه‌ي كساني بودند كه از روي بصيرت و درايت به حضرت پيوستند، اگر همه‌ي مقاتل را بگرديد، يك‌جا نمي‌يابيد كه موّرخان نقل كنند كه حضرت پيشنهادي به امام داده باشند كه مثلاً برويد يا نرويد، جنگ كنيد يا نكنيد،‌ زن و بچه با خودتان ببريد يا نبريد، كاملاً مي‌دانند كه سيّدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان مي‌خواهد بهره ببرد، بايد همراه حضرت شود.

عدّه‌اي هم كساني بودند كه دير آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتي نامه‌ي حضرت به دستشان رسيد با سخنراني‌هاي تند ديگران را تحريك كرده، راه افتادند ولي وقتي رسيدند كه ديگر دير بود و ماجراي كربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نكرده بودند تا لياقت همراهي امام زمان خود را بيايند.

1/3ـ علاقه به دنيا

 اگر در دل انسان هوسي باشد اين هوس در جايي راهش را از اولياي خدا جدا مي‌كند ولو ممكن است قدم‌هايي همراه با اولياي خدا برود اما آنجايي كه اين هوس سر بر مي‌دارد راه انسان را از وليّ خدا جدا مي‌كند. تأخيرها، سستي‌ها، كم معرفتي‌ها و... از همه مهم‌تر، تعلق به دنياست كه موجب مي‌شود انسان تا مرز ريختن خون سيّدالشّهدا(ع) پيش برود. همان كساني كه براي سيّدالشّهدا نامه نوشته بودند، براي حفظ دنيا و غنيمت بردن از يكديگر سبقت مي‌گرفتند تا پيش ابن زياد، عزيز شوند. كار آنها در اثر حبّ دنيا به جايي رسيد كه صفشان را از سيّدالشّهدا(ع) جدا كردند. عمر سعد كسي است كه در لشكر صفين،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شركت داشته است اما حالا فرماندهي لشكر ابن زياد را قبول كرده است!‌ طمع در ملك ري، ريشه‌ي اين تغيير موضع بود. وقتي به او پيشنهاد فرماندهي لشكر را دادند يك شب مهلت خواست. در واقع ابن زياد نوعي تزوير كرد،‌ اول لشكر را تجهيز كرد و فرماندهي آن را همراه با حكومت ري، به عمر سعدداد چون ري،‌ آن روز بخش عظيمي از منطقه‌ي حكومت اسلامي بود، بعد كه براي حركت آماده شد به او گفتند: شورش خوابيده و سركوب شده بايد به كربلا بروي. گفت:‌ نمي‌روم، گفتند مهم نيست. حكومت ري را برگردان. گفت: اجازه دهيد فكر كنم، تا صبح قدم مي‌زد و تأمل مي‌كرد و مي‌گفت: «مي‌گويند» يك آخرتي هست يعني از لفظ «يقولون» استفاده مي‌كرد و بالاخره به جنگ سيّدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بين دو لشكر با او صحبت كردند و فرمودند: چرا در اين كار شركت كردي؟!‌ گفت: دنيايم چنين و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمين مي‌كنم. بهانه‌هاي زيادي آورد، آخر هم نپذيرفت!

تعلّق خاطر به دنيا درجايي انسان را رودرروي اولياي خدا قرار مي‌دهد و اين خطر براي همه ما جدي است. بعضي از بزرگان تعبير خيلي زيبايي دارند، مي‌گويند يكي از اقسام گريه در مراسم سيّدالشّهدا(ع) گريه‌ي خوف است كه انسان واقعاً خائف باشد، نكند روزي پيش بيايد مثل مدعياني كه نامه نوشته بودند كه، باغ‌هاي ما آماده، نهرهاي ما جاري و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستيم اما وقتي كه وليّ خدا آمد تيغ روي او كشيدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهيد كردند، ما نيز با امام خود چنين كنيم.

2/3ـ جمع بين دنيا و آخرت

عامل ديگري كه موجب جدايي از سيّدالشّهدا(ع) و حتي موجب قرار گرفتن در صف ابن زياد شد، اين بود كه عدّه‌اي مي‌خواستند بين دنيا و آخرت جمع كنند. با خود تصفيه‌ي حساب نكرده بودند تا بتوانند يكي از اين‌دو را انتخاب كنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پيش مي‌آورد تا انسان يكي را انتخاب كند. عده‌اي گفتند: سري كه درد نمي‌كند دستمال نمي‌بندند، نه با سيّدالشّهدا(ع) مي‌جنگيم و نه با ابن زياد درگير مي‌شويم، چون سهم ما از بيت‌المال قطع مي‌شود. ابن زياد با 20 الي 30 نفر سرباز به اضافه‌ي 10 يا 20 نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زياد اول چند نفر از اين سران را بالاي دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه كنيد و بگوييد لشكر شام در راه است مقاومت بي‌فايده است. چرا مي‌خواهيد بجنگيد؟ شما كه در مقابل لشكر شام نمي‌توانيد مقاومت كنيد. بعد هم گفت: به مردم بگوييد هر كس تا شب در اينجا باقي بماند سهمش از بيت‌المال قطع مي‌شود، بعد هم به يكي از همين سران دستور داد تا يك پرچم سفيد به دست بگيرد و بگويد: هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است مردم هم گروه گروه زير پرچم مي‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نيرو را با نيرنگ جمع كردند.

اينكه آدم بخواهد جمع بين دنيا و آخرت كند؛ يعني هم نماز بخواند، هم دين داشته باشد، نه با يزيد بجنگد نه با سيّدالشّهدا(ع)، مثل كوفيان مي‌شود اراده‌ي جمع بين دنيا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشكر نخيله، آمدند با اين نيّت كه انشاءالله صلح مي‌شود، بعد هم گفتند: برويم كربلا انشاءالله اتفاقي نمي‌افتد، كم كم كار به جايي رسيد كه از همديگر سبقت مي‌گرفتند مبادا از غنيمت عقب بمانند و مبادا پيش ابن زياد بگويند: اين افراد كوتاهي كردند. غافل از اينكه؛ تنها ماندن سيّدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترين جرم است، لازم نيست با ايشان بجنگيم. همين كه دو صف ايجاد شد (صف سيّدالشّهدا(ع) و صف يزيد)، بايد به هر قيمتي شده در صف سيّدالشّهدا(ع) باشيم نه در صف ابن زياد، ولو آخر كار صلح شود. اينكه انسان خيال كند اگر كار به كشتار و ريختن خون سيّدالشّهدا(ع) نرسد، در لشكر ابن زياد بودن جرم نيست، از نقطه ضعف‌هاي اساسي است. عده‌اي بر اين فكر بودند كه مي‌شود مسلمان بود ولو زير چتر ابن زياد!! حالا ابن زياد حاكم باشد يا امام حسين(ع) چه فرقي مي‌كند. مثل كساني كه الآن در آمريكا هستند و خيال مي‌كنند دينشان را هم حفظ مي‌كنند، زيرا آمريكا نمي‌گويد نماز نخوانيد، اصلاً كاري به دين ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلماني بهتر و بيشتر است!! غافل از اينكه نبودن در صف سيّدالشّهدا(ع) گناه كبيره و اعظم كبائر است. حر(ره) يك شخصيت بسيار بسيار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه كرده است و يكي از نمونه‌‌هاي توبه است. وقتي براي عذرخواهي خدمت سيّدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض كرد؛ گمان نمي‌كردم كار ابن زياد با شما به اينجا برسد!! اين فكر،‌ خودش عين جرم است، بر فرض كه كار ابن زياد با سيّدالشّهدا(ع) به اينجا نمي‌رسيد، مگر بايد كار به جنگ برسد تا انسان در صف سيّدالشّهدا(ع) قرار بگيريد؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زياد باشد و سيّدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

3/3 ـ احساس عدم احتياج به وليّ خدا

جرم را تا به آخر نرسيده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنيا و آخرت بودن، تأخير داشتن، خود را محتاج وليّ خدا نديدن، اينكه مي‌شود جز‌ء اولياي خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سيّدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هايي است كه وجود داشته و علت تنهايي سيّدالشّهدا(ع) شده است. خيال مي‌كردند براي اصلاح شدن نيازي به سيّدالشّهدا(ع) نيست؛ لذا طواف كرده، نماز مي‌خواندند، چله نشيني مي‌كردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهيّاي ظهور باشيد؛ چون ظهور ناگهاني واقع مي‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگي، به محض شنيدن نداي حضرت، همگي در مكّه جمع مي‌شوند. اينها كه بيكار نيستند ولي طوري آماده‌اند كه اگر آب دستشان باشد، زمين گذاشته، مي‌روند. حبيب بن مظاهر در ميان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد كرد و گفت: كجا مي‌روي؟ گفت: مي‌روم حمام، گفت: وقت اين كارها نيست از سيّدالشّهدا(ع) نامه رسيده، بايد رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف كربلا رفتند. اين آمادگي خيلي فرق مي‌كند با آن كسي كه در زمان رسيدن سيّدالشّهدا(ع) به كربلا، تازه براي زن و بچه‌اش آذوقه مي‌برد. خيلي هم دوست دارد به حضرت كمك كند ولي از قبل فرصت‌ها را تخمين نزده، خودش را مهيّا نكرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پيدا است چنين آدمي عقب مي‌افتد. اشتغال انسان به كار خويش و اينكه دل‌مشغولي انسان، وليّ خدا نباشد، يا اينكه صبح كه بلند مي‌شود فكرش اين نباشد كه، امروز در كار امام زمان(عج)چه وظيفه‌اي دارم، مشكل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمي‌دارد، نه اينكه ما ايشان را ياري كنيم. در صلواتي كه از امام حسن عسكري(ع) براي امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدينك و انصر به اوليائك و اوليائه و شيعته و أنصاره»[10] خدايا او را ياري كن و به وسيله‌ي او، دوستان خود را و دوستان او را و شيعيان و ياران او را، ياري كن. به هر حال بايد ديد كجاي اردوگاه  امام خالي است، همانجا را پر كرد. دنبال كار خودمان نباشيم، اگر ما به دنبال آيت‌الله شدن باشيم و آن يكي، به دنبال خانه خريدن باشد، و سومي به دنبال چيز ديگر حتماً اين تعلقات، ما را از وليّ خدا دور مي‌كند. اگر آمادگي و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت وليّ خدا موفق مي‌شود، همين‌كه حضرت پرچم برداشت چنين شخصي آماده است. همه‌ي‌ كارهايش را كرده، نه اينكه وقتي جنگ شروع شد تازه به فكر نماز و روزه‌هاي قضا و به فكر قرض‌هايش باشد. حالا كه سيّدالشّهدا(ع) به ميدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نيست اينها را بايد قبلاً مي‌خواند بايد خود را به هر قيمتي شده به سيّدالشّهدا(ع) برساني ولو اينكه اين دو ركعت نماز را نخواني ولو همه‌ي قرض عالم روي دوش تو باشد، تا بروي قرضت را بدهي كار تمام شده است.

در هر صورت، اين آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملي است كه موجب جدا شدن افراد مختلف، از سيّدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

انديشه‌هاي راهبردي

 
متن كامل بيانات رهبر معظم انقلاب در نخستين نشست "انديشه‌هاي راهبردي "

 نخستين نشست "انديشه‌هاي راهبردي " با موضوع "الگوي اسلامي ايراني پيشرفت " با شركت دهها تن از انديشمندان و صاحبنظران دانشگاهي و حوزوي، چهارشنبه شب در محضر حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي برگزار شد.



-------------------------------

 متن كامل بيانات رهبر معظم انقلاب در اين نشست به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به شرح زير است:


بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم‌
امشب بحمداللَّه بسيار جلسه‌ى خوبى شد و من حقيقتاً بهره بردم؛ هم از مطالبى كه بيان شد و هم بيشتر، از مشاهده‌ى ظرفيتى كه در مجموعه‌ى فرزانگان و انديشه‌ورزان كشور براى طرح مسائل و امتداد دادن و استمرار دادن به اجزاى يك مسئله‌ى پيچيده و مركب وجود دارد؛ كه اين را من امشب در مجموع مشاهده كردم. خيلى تشكر ميكنم؛ هم از شما حضار محترم كه زحمت كشيديد و تشريف آورديد و زمان طولانى‌اى را هم در اين جلسه گذرانديد، و هم از فراهم‌كنندگان اين جلسه، از جناب آقاى واعظزاده و ديگر همكارانى كه زحمت كشيدند و اين جلسه را ترتيب دادند و فراهم كردند. چون وقت گذشته، من عرايض خودم را زياد طولانى نخواهم كرد؛ كوتاه صحبت ميكنم. ...(1) ان‌شاءاللَّه زمان براى صحبتهاى مبسوط هم خواهد ماند.

اين اولين نشست از نوع خود در جمهورى اسلامى است. ما نشستهاى زيادى داشته‌ايم؛ چه آن ديدارهائى كه خود بنده با مجموعه‌هاى مختلف داشته‌ام، چه آنچه كه اطلاع دارم اتفاق افتاده. بنابراين ما تا كنون از اين نوع نشست نداشته‌ايم. مقصود ما از تشكيل اين نشست - يا درست‌تر بگويم: سلسله‌ى نشستهائى كه ان‌شاءاللَّه در آينده خواهيم داشت - در درجه‌ى اول اين است كه متفكران كشور، انديشه‌ورزان كشور، خودشان را درگير مسائل كلان كشور بكنند. كشور مسائل اساسى‌اى دارد. كارهاى بزرگى هست كه بايد انجام بگيرد. توانائى‌ها و ظرفيتهاى بسيارى هست كه ميتواند در خدمت اين حركت عظيم انجام بگيرد. اين مقصود تحقق نخواهد يافت، مگر اينكه زبدگان، فرزانگان و انديشه‌ورزان، خودشان را با اين مسائل كلان مرتبط و درگير كنند. اين بايد اتفاق بيفتد و ان‌شاءاللَّه اين خواهد شد. مسئله‌ى تدوين الگوى اسلامى - ايرانى براى پيشرفت، يكى از مسائل كلان ماست؛ كه البته اين مسئله در دل خود، ده‌ها مسئله دارد، كه بعد عرض خواهم كرد. اين رشته در خصوص همين مسئله استمرار خواهد داشت و در كنار اين، مسائل كلان ديگرى وجود دارد كه بايستى مطرح شود.

هدف دومى كه ما از تشكيل اين جلسه داشته‌ايم، اين است كه يك فرهنگ و يك گفتمان، اول در ميان نخبگان و به تبع آن در سطح عموم جامعه به وجود بيايد. همين حرفهائى كه شما امشب بيان كرديد، وقتى در سطح جامعه منتشر شود، ذهن نخبگان و سپس ذهن عموم مردم را به يك سمت اساسى سوق خواهد داد؛ انديشيدن در مورد الگوى توسعه و مدل حركت به سمت جلو، احساس اينكه بايد در اين زمينه مستقل باشيم و روى پاى خودمان بايستيم، عيوب وابستگى و تكيه كردن به الگوهاى بيگانه گسترش خواهد يافت. ما امروز به اين احتياج داريم. متأسفانه جامعه‌ى نخبگانى ما هنوز در بخشهاى مهمى از اين مسئله به يك نتيجه‌ى صحيح و درست نرسيده‌اند؛ كه اين بايد اتفاق بيفتد و به حول و قوه‌ى الهى اتفاق خواهد افتاد.

هدف سوم ما هم اين است كه بالاخره براى اداره‌ى كشور در ده‌ها سال آينده، لازم است جاده‌سازى كنيم، ريل‌گذارى كنيم. اين جلسه و جلسات مشابه، به اين ريل‌گذارى و جاده‌سازى منتهى خواهد شد. اينها اهداف ماست از تشكيل اين جلسه و جلسات بعدى كه ان‌شاءاللَّه تشكيل خواهد شد.

بنابراين كار متعلق به اشخاص و مقامات نيست، كار متعلق به بنده نيست؛ اين كارِ همه است. همه‌ى ما در زمينه‌ى اين كارى كه دارد انجام ميگيرد، مسئوليت داريم. هر كدام به قدر توانائى‌هاى خودمان، ظرفيتهاى خودمان، سعه و شعاع قدرتى كه در اختيار ما هست، در اين زمينه مسئوليم، كه بايد ان‌شاءاللَّه دنبال كنيم. اين يك مطلب.

مطلب بعدى اين است كه محصول اين كار، زودبازده نيست. ما با توجه به اين نكته، وارد اين قضيه شديم. البته بعضى از آقايان طرحها و پيشنهادهائى براى محصول زود هم مطرح كردند، ايرادى هم ندارد؛ ليكن آن چيزى كه مورد نظر ماست، جز در بلندمدت و با يك نگاه خوشبينانه در ميان‌مدت، به دست نخواهد آمد؛ اين يك كار طولانى است. اگر ما توانستيم به حول و قوه‌ى الهى، در يك فرايند معقول، به الگوى توسعه‌ى اسلامى - ايرانىِ پيشرفت دست پيدا كنيم، اين يك سند بالادستى خواهد بود نسبت به همه‌ى اسناد برنامه‌اى كشور و چشم‌انداز كشور و سياستگذارى‌هاى كشور. يعنى حتّى چشم‌اندازهاى بيست‌ساله و ده‌ساله كه در آينده تدوين خواهد شد، بايد بر اساس اين الگو تدوين شود؛ سياستگذارى‌هائى كه خواهد شد - سياستهاى كلان كشور - بايد از اين الگو پيروى كند و در درون اين الگو بگنجد. البته اين الگو، يك الگوى غير قابل انعطاف نيست. آنچه كه به دست خواهد آمد، حرف آخر نيست؛ يقيناً شرائط نوبه‌نوى روزگار، ايجاد تغييراتى را ايجاب ميكند؛ اين تغييرات بايد انجام بگيرد. بنابراين الگو، يك الگوى منعطف است؛ يعنى قابل انعطاف است. هدفها مشخص است؛ راهبردها ممكن است به حسب شرائط گوناگون تغيير پيدا كند و حك و اصلاح شود. بنابراين ما در اين قضيه هيچ دچار شتابزدگى نخواهيم شد. البته شتاب معقول بايد وجود داشته باشد؛ ليكن شتابزده نخواهيم شد و ان‌شاءاللَّه با حركت صحيح و متينى پيش خواهيم رفت.

خوب، دوستان در زمينه‌ى مفردات اين جمله، بحثهاى خوبى كردند؛ «الگوى اسلامى - ايرانىِ پيشرفت». درباره‌ى اينكه الگو معنايش چيست، ايرانى به چه لحاظ، اسلامى به چه لحاظ، و پيشرفت در چه جهات، بحثهاى خوبى انجام گرفت. آنچه كه من ميخواهم اضافه كنم، اين است كه اولاً كلمه‌ى «پيشرفت» را ما با دقت انتخاب كرديم؛ تعمداً نخواستيم كلمه‌ى «توسعه» را به كار ببريم. علت اين است كه كلمه‌ى توسعه، يك بار ارزشى و معنائى دارد؛ التزاماتى با خودش همراه دارد كه احياناً ما با آن التزامات همراه نيستيم، موافق نيستيم. ما نميخواهيم يك اصطلاح جاافتاده‌ى متعارف جهانى را كه معناى خاصى را از آن ميفهمند، بياوريم داخل مجموعه‌ى كار خودمان بكنيم. ما مفهومى را كه مورد نظر خودمان است، مطرح و عرضه ميكنيم؛ اين مفهوم عبارت است از «پيشرفت». معادل معناى فارسى پيشرفت را ميدانيم؛ ميدانيم مراد از پيشرفت چيست. تعريف هم خواهيم كرد كه منظور ما از اين پيشرفتى كه در فارسى معنايش روشن است، چيست؛ پيشرفت در چه ساحتهائى است، به چه سمتى است. ما اين وام نگرفتن مفاهيم را در موارد ديگرى هم در انقلاب داشته‌ايم. ما از كلمه‌ى «امپرياليسم» استفاده نكرديم؛ كلمه‌ى «استكبار» را آورديم. ممكن است يك زوايائى در معناى امپرياليسم وجود داشته باشد كه مورد نظر ما نيست. حساسيت ما بر روى آن زوايا نيست؛ حساسيت ما بر روى آن معنائى است كه از كلمه‌ى «استكبار» به دست مى‌آيد. لذا اين را مطرح كرديم، در انقلاب جا افتاد؛ دنيا هم امروز منظور ما را ميفهمد. و همچنين مفاهيم ديگرى.

مفهوم پيشرفت، براى ما مفهوم روشنى است. ما «پيشرفت» را به كار ميبريم و تعريف ميكنيم كه مقصود ما از پيشرفت چيست. در خصوص ايرانى بودن الگو، علاوه بر آنچه كه دوستان گفتند؛ كه خوب، شرائط تاريخى، شرائط جغرافيائى، شرائط فرهنگى، شرائط اقليمى، شرائط جغرافياى سياسى در تشكيل اين الگو تأثير ميگذارد - كه قطعاً اينها درست است - اين نكته هم مطرح است كه طراحان آن، متفكران ايرانى هستند؛ اين كاملاً وجه مناسبى است براى عنوان ايرانى؛ يعنى ما نميخواهيم اين را از ديگران بگيريم؛ ما ميخواهيم آنچه را كه خودمان لازم ميدانيم، مصلحت كشورمان ميدانيم، آينده‌مان را ميتوانيم با آن تصوير و ترسيم كنيم، اين را در يك قالبى بريزيم. بنابراين، اين الگو ايرانى است. از طرف ديگر، اسلامى است؛ به خاطر اينكه غايات، اهداف، ارزشها و شيوه‌هاى كار، همه از اسلام مايه خواهد گرفت؛ يعنى تكيه‌ى ما به مفاهيم اسلامى و معارف اسلامى است. ما يك جامعه‌ى اسلامى هستيم، يك حكومت اسلامى هستيم و افتخار ما به اين است كه ميتوانيم از منبع اسلام استفاده كنيم. خوشبختانه منابع اسلامى هم در اختيار ما وجود دارد؛ قرآن هست، سنت هست و مفاهيم بسيار غنى و ممتازى كه در فلسفه‌ى ما و در كلام ما و در فقه ما و در حقوق ما وجود دارد. بنابراين «اسلامى» هم به اين مناسبت است. الگو هم نقشه‌ى جامع است. وقتى ميگوئيم الگوى ايرانى - اسلامى، يعنى يك نقشه‌ى جامع. بدون نقشه‌ى جامع، دچار سردرگمى خواهيم شد؛ همچنان كه در طول اين سى سال، به حركتهاى هفت و هشتى، بى‌هدف و زيگزاگ مبتلا بوديم و به اين در و آن در زديم. گاهى يك حركتى را انجام داديم، بعد گاهى ضد آن حركت و متناقض با آن را - هم در زمينه‌ى فرهنگ، هم در زمينه‌ى اقتصاد و در زمينه‌هاى گوناگون - انجام داديم! اين به خاطر اين است كه يك نقشه‌ى جامع وجود نداشته است. اين الگو، نقشه‌ى جامع است؛ به ما ميگويد كه به كدام طرف، به كدام سمت، براى كدام هدف داريم حركت ميكنيم. طبعاً همين طور كه دوستان گفتند، وضعيت مطلوب بايد تصوير شود و چگونگى رسيدن از وضع موجود به آن وضع مطلوب هم بايستى بيان شود. يقيناً سؤالات زيادى مطرح خواهد شد؛ اين سؤالات بايستى دانسته شود. يكى از آقايان اينجا گفتند چهار هزار سؤال وجود دارد؛ اين خيلى خوب است. اين سؤالها شناخته شود، دانسته شود. اين حركت بايست در مجموعه‌ى نخبگانى ما به وجود بيايد. سؤالها مطرح شود، به اين سؤالها پاسخ داده شود؛ اين حركت طولانى‌مدت است.

البته اينكه ما ميگوئيم ايرانى يا اسلامى، مطلقاً به اين معنا نيست كه ما از دستاوردهاى ديگران استفاده نخواهيم كرد؛ نه، ما براى به دست آوردن علم، هيچ محدوديتى براى خودمان قائل نيستيم. هر جائى كه علم وجود دارد، معرفتِ درست وجود دارد، تجربه‌ى صحيح وجود دارد، به سراغ آن خواهيم رفت؛ منتها چشم‌بسته و كوركورانه چيزى را از جائى نخواهيم گرفت. از همه‌ى آنچه كه در دنياى معرفت وجود دارد و ميشود از آن استفاده كرد، استفاده خواهيم كرد.

سؤالاتى مطرح است، كه بعضى از اين سؤالات اينجا مطرح شد و پاسخ داده شد، كه من آنها را تكرار نميكنم. حرفهاى خوبى هم زده شد، كه هيچ لزومى ندارد من آنها را تكرار كنم. البته مجموعه‌ى كارهائى را كه انجام گرفته، من قبلاً ديده بودم؛ حالا هم مجدداً با دقت گوش دادم. حرفهاى بسيار خوبى در اينجا مطرح شد. بعضى سؤال ميكنند كه اين مقطع زمانى به چه مناسبت است؟ بعد از آنكه اصل ضرورتش را قبول ميكنند و قبول دارند، سوال ميكنند كه چرا قبلاً اين كار انجام نگرفته، يا چه ضرورتى وجود دارد كه حالا اين كار انجام بگيرد؟ خوب، فاصله‌ى زيادى نشده است. براى اين فرايندى كه به منظور ايجاد و تدوين يك چنين الگوئى حتماً طى خواهد شد، اين سى سال، زمان طولانى‌اى نيست. تجربه‌ها متراكم ميشود، معرفتها انباشته ميشود، اوضاع و احوال سياسى اقتضاء ميكند؛ بعد به نقاطى ميرسيم كه مجهول بوده است و اينها را ان‌شاءاللَّه معلوم خواهيم كرد. به نظر من در اين مقطع، ظرفيت كشور، يك ظرفيت مناسبى است. البته گفته شد كه براى تدوين يك چنين الگوئى، ما توانائى فكرى نداريم. نميتوانيم اين را قبول كنيم. ظرفيتهاى كشور، ظرفيتهاى زيادى است. تا آن حدى كه بنده اطلاع پيدا ميكنم، به نظرم ظرفيتهاى بالفعل شده‌ى بسيار خوبى وجود دارد؛ هم در حوزه‌ى دانشگاهى، هم در حوزه‌ى علميه‌ى قم و بعضى حوزه‌هاى ديگر. علاوه‌ى بر اين، استعدادها و ظرفيتهائى وجود دارد كه ميشود اينها را با مطالبه بالفعل كرد؛ اينها را وسط ميدان آورد. ما اگر امروز اين كار را شروع نكنيم و دنبال نكنيم، مطمئناً عقب خواهيم ماند و ضرر خواهيم كرد؛ لذاست كه بايستى حتماً اين حركت كه اينجور طراحى شده، پيش برود.

آنچه كه باز من اينجا اضافه ميكنم، اين است كه عرصه‌هاى اين پيشرفت را به طور كلى بايستى مشخص كنيم. چهار عرصه‌ى اساسى وجود دارد، كه عرصه‌ى زندگى - كه شامل عدالت و امنيت و حكومت و رفاه و اين چيزها ميشود - يكى از اين چهار عرصه است. در درجه‌ى اول، پيشرفت در عرصه‌ى فكر است. ما بايستى جامعه را به سمت يك جامعه‌ى متفكر حركت دهيم؛ اين هم درس قرآنى است. شما ببينيد در قرآن چقدر «لقوم يتفكّرون»، «لقوم يعقلون»، «أفلا يعقلون»، «أفلا يتدبّرون» داريم. ما بايد جوشيدن فكر و انديشه‌ورزى را در جامعه‌ى خودمان به يك حقيقت نمايان و واضح تبديل كنيم. البته اين از مجموعه‌ى نخبگان شروع خواهد شد، بعد سرريز خواهد شد به آحاد مردم. البته اين راهبردهائى دارد، الزاماتى دارد. ابزار كار، آموزش و پرورش و رسانه‌هاست؛ كه بايد در برنامه‌ريزى‌ها اينها همه لحاظ شود و بيايد.

عرصه‌ى دوم - كه اهميتش كمتر از عرصه‌ى اول است - عرصه‌ى علم است. در علم بايد ما پيشرفت كنيم. البته علم هم خود، محصول فكر است. در همين زمان كنونى، در حركت به سمت پيشرفت فكرى، هيچ نبايستى توانى و كوتاهى و كاهلى به وجود بيايد. خوشبختانه چند سالى است كه اين حركت در كشور شروع شده؛ نوآورى علمى و حركت علمى و به سمت استقلال علمى حركت كردن. علم هم اينجورى است ديگر؛ بلافاصله در قالب فناورى‌ها و اينها خودش را نشان ميدهد. در موارد زيادى، محصول حركت علمى هم مثل اين مسئله‌ى مورد بحث ما از چيزهاى بلندمدت نيست؛ نزديكتر و ثمره‌ى آن دم‌دست‌تر است. كار علمى را بايستى عميق و بنيانى انجام داد. اين هم يك عرصه‌ى پيشرفت است.

عرصه‌ى سوم، عرصه‌ى زندگى است، كه قبلاً عرض كرديم. همه‌ى چيزهائى كه در زندگى يك جامعه به عنوان مسائل اساسى و خطوط اساسى مطرح است، در همين عنوان «عرصه‌ى زندگى» ميگنجد؛ مثل امنيت، مثل عدالت، مثل رفاه، مثل استقلال، مثل عزت ملى، مثل آزادى، مثل تعاون، مثل حكومت. اينها همه زمينه‌هاى پيشرفت است، كه بايد به اينها پرداخته شود.

عرصه‌ى چهارم - كه از همه‌ى اينها مهمتر است و روح همه‌ى اينهاست - پيشرفت در عرصه‌ى معنويت است. ما بايستى اين الگو را جورى تنظيم كنيم كه نتيجه‌ى آن اين باشد كه جامعه‌ى ايرانى ما به سمت معنويتِ بيشتر پيش برود. البته اين در جاى خود براى ما روشن است، شايد براى خيلى از حضار محترم هم روشن است؛ اما بايد براى همه روشن شود كه معنويت نه با علم، نه با سياست، نه با آزادى، نه با عرصه‌هاى ديگر، هيچ منافاتى ندارد؛ بلكه معنويت روح تمام اينهاست. ميتوان با معنويت قله‌هاى علم را صاحب شد و فتح كرد؛ يعنى معنويت هم وجود داشته باشد، علم هم وجود داشته باشد. دنيا در آن صورت، دنياى انسانى خواهد شد؛ دنيائى خواهد شد كه شايسته‌ى زندگى انسان است. دنياى امروز، دنياى جنگلى است. دنيائى كه در آن علم همراه باشد با معنويت، تمدن همراه باشد با معنويت، ثروت همراه باشد با معنويت، اين دنيا دنياى انسانى خواهد بود. البته نمونه‌ى كامل اين دنيا در دوران ظهور حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا فداه) اتفاق خواهد افتاد و از آنجا - من اين را اينجا عرض بكنم - دنيا شروع خواهد شد. ما امروز در زمينه‌هاى مقدماتىِ عالم انسانى داريم حركت ميكنيم. ما مثل كسانى هستيم كه در پيچ وخمهاى كوه‌ها و تپه‌ها و راه‌هاى دشوار داريم حركت ميكنيم تا به بزرگراه برسيم. وقتى به بزرگراه رسيديم، تازه هنگام حركت به سمت اهداف والاست. بشريت در طول اين چند هزار سال عمر خود، دارد از اين كوره‌راه‌ها حركت ميكند تا به بزرگراه برسد. وقتى به بزرگراه رسيد - كه آن، دوران ظهور حضرت بقيةاللَّه است - آنجا حركت اصلى انسان آغاز خواهد شد؛ حركت سريع انسان آغاز خواهد شد؛ حركت موفق و بى‌زحمت انسان آغاز خواهد شد. زحمت فقط عبارت است از همين كه انسان در اين راه حركت كند و برود؛ ديگر حيرتى در آنجا وجود نخواهد داشت.

به هر حال اين چهار عرصه‌ى پيشرفت است كه ما بايد با توجه به اين الگوئى كه ان‌شاءاللَّه شماها دنبال ميكنيد - كه سازوكار دنبال كردن اين هم تا حدودى به نحو اجمال برايمان روشن است و خواهيم گفت - در اين عرصه‌ها پيش برويم.

در باب محتواى اسلامى، دوستان اشارات خيلى خوبى داشتند. اولين مسئله‌اى كه بايد در نظر گرفته شود، مسئله‌ى مبدأ است، مسئله‌ى توحيد است؛ «انّا للَّه و انّا اليه راجعون».(2) مهمترين مشكل دنيائى كه امروز رنگين‌ترينش در غرب متجلى است و به آن داريم اشاره ميكنيم، جدائى از خدا و اعتقاد به خدا و التزام به اعتقاد به خداست. البته شايد اعتقاد ظاهرى و صورى و اينها وجود دارد، ليكن به اعتقاد به خدا التزام نيست. اگر مسئله‌ى مبدأ حل شد، بسيارى از مسائل حل خواهد شد. «يسبّح له ما فى السّماوات و ما فى الأرض»،(3) «و للَّه جنود السّماوات و الأرض و كان اللَّه عليما حكيما».(4) وقتى انسان به اين مسئله معتقد شد، اين توحيدى كه اين معنا را به ما نشان ميدهد، يك نيروى عظيم و تمام نشدنى را در اختيار بشر ميگذارد. «هو اللَّه الّذى لا اله الّا هو الملك القدّوس السّلام المؤمن المهيمن العزيز الجبّار المتكبّر سبحان اللَّه عمّا يشركون».(5) وقتى انسان اينجور توحيدى را معتقد بود، وقتى توانستيم اين اعتقاد را در بدنه‌ى زندگىِ خودمان بسط دهيم، اين مشكل اساسى بشريت را حل خواهد كرد.

مسئله‌ى دومى كه مسئله‌ى اساسى است، قضيه‌ى معاد، قضيه‌ى محاسبه، قضيه‌ى تمام نشدن قضايا با زوال جسم - با مرگ - است؛ اين خيلى مسئله‌ى مهمى است؛ اين كه حساب و كتابى در كار است؛ «فمن يعمل مثقال ذرّة خيرا يره». ملتى كه اين اعتقاد را داشته باشد و در برنامه‌ى عملى‌اش اين معنا باشد كه «فمن يعمل مثقال ذرّة خيرا يره. و من يعمل مثقال ذرّة شرّا يره»،(6) در زندگى‌اش تحول اساسى به وجود خواهد آمد. اعتقاد به امتداد نتائج عمل، ايثار و جهاد را معنا ميبخشد و منطقى ميكند. يكى از ابزارهاى مهم اديان - كه در اسلام به طور واضحى وجود دارد - مسئله‌ى جهاد است. جهاد بايد همراه با ايثار باشد؛ والّا جهاد نخواهد شد. ايثار يعنى ازخودگذشتگى. در منطق عقل ابزارى، ازخودگذشتگى يك امر بى‌منطقى است. خوب، چرا من از خودم بگذرم؟ اين اعتقاد به معاد است كه اين را منطقى ميكند، عقلانى ميكند. وقتى ما معتقديم كه هيچ عملى از بين نخواهد رفت و همه‌ى اعمال محفوظ است و ما در آن زندگى واقعى - كه حَيَوان واقعى و زندگى واقعى است؛ «انّ الدّار الأخرة لهى الحيوان»(7) - اين اعمال را در مقابل چشممان خواهيم ديد، آن وقت اينجا اگر براى تكليف، براى وظيفه يك چيزى را از دست داديم، احساس خسارت نميكنيم؛ ولو آن چيز جانمان باشد، ولو آن چيز عزيزان و فرزندانمان باشد. بايد اينها جزو الگوى پيشرفت بيايد و در پيشرفت يك جامعه معنا پيدا كند. بنابراين مسئله‌ى اصلى، مسئله‌ى توحيد و مسئله‌ى معاد است.

بعد مسئله‌ى عدم تفكيك دنيا و آخرت است؛ «الدّنيا مزرعة الأخرة»،(8) كه به نظرم بعضى از دوستان هم اشاره كردند؛ اين خيلى مهم است. دنيا و آخرت از هم جدا نيستند. آخرت ما آن روى سكه‌ى دنياى ماست. «و انّ جهنّم لمحيطة بالكافرين»؛(9) كافر همين حالا توى جهنم است، منتها جهنمى كه او نميفهمد كه الان توى جهنم است؛ بعد كه اين تجسم پيدا كرد، ميفهمد. «اى دريده پوستين يوسفان / گرگ برخيزى از اين خواب گران». الان او گرگ است، منتها احساس گرگى نميكند. ما هم كه چشممان بسته است، او را گرگ نمى‌بينيم؛ اما وقتى كه از خواب بيدار شديم، مى‌بينيم اين گرگ است. پس پيوستگى دنيا و آخرت به اين معناست. اينجور نيست كه حالا مثلاً فكر كنيم دنيا مثل بليتهاى بخت‌آزمائى است؛ نه، اصلاً آخرت آن روى اين دنياست، آن روى اين سكه است.

مسئله‌ى ديگر، مسئله‌ى انسان است؛ نگاه اسلام به انسان، محور بودن انسان. اين موضوع در اسلام خيلى معناى وسيعى دارد. خوب، پيداست انسان اسلامى با انسانى كه در فلسفه‌هاى مادى غرب و پوزيتيويسم قرن نوزده و اينها مطرح است، بكلى متفاوت است؛ اين يك انسان است، آن يك انسان ديگر است؛ اصلاً تعريف اين دو انسان يكى نيست. لذا محور بودن انسان هم در اسلام با محور بودن انسان در آن مكاتب مادى بكلى متفاوت است. انسان، محور است. همه‌ى اين مسائلى كه ما داريم بحث ميكنيم: مسئله‌ى عدالت، مسئله‌ى امنيت، مسئله‌ى رفاه، مسئله‌ى عبادت، براى اين است كه فرد انسان سعادتمند شود. اينجا مسئله‌ى سعادت و مسئله‌ى عقبى‌ متعلق به فرد است؛ نه به اين معنا كه انسان از حال ديگران غافل باشد، براى آنها كار نكند؛ نه، «من احياها فكأنّما احيا النّاس جميعا».(10) در روايت هست كه معناى اين جمله را از امام پرسيدند، فرمود: تأويل اعظم آن اين است كه تو كسى را هدايت كنى. معلوم است كه هدايت وظيفه‌ى همه است؛ ليكن در نهايت آن چيزى كه از نگاه اسلام براى انسان مطرح است و اهم است، نجات خودش است. ما بايد خودمان را نجات دهيم. نجات ما به اين است كه به وظائفمان عمل كنيم؛ كه البته آن وقت وظائف اجتماعى، استقرار عدالت، ايجاد حكومت حق، مبارزه‌ى با ظلم، مبارزه‌ى با فساد، اينها همه جزو مقدمات همان نجات است. بنابراين اصل اين است. همه چيز مقدمه است؛ جامعه‌ى اسلامى هم مقدمه است؛ عدالت هم مقدمه است. اينكه در قرآن كريم هست كه «ليقوم النّاس بالقسط»(11) - كه به عنوان هدف انبياء ذكر شده - قطعاً عدل هدف است، منتها اين هدف ميانى است؛ هدف نهائى عبارت است از رستگارى انسان؛ اين بايستى مورد توجه باشد. انسان موجودى است مكلف، مختار و مواجه با هدايت الهى - «أ لم نجعل له عينين و لسانا و شفتين و هديناه النّجدين»(12) - ميتواند هدايت را انتخاب كند، ميتواند ضلالت را انتخاب كند. انسان موجودى است متعهد، براى خود، براى جامعه، براى اهل. آن وقت با اين نگاه، مردم‌سالارى علاوه بر اينكه براى مردم يك حق است، يك تكليف هم ميشود؛ يعنى همه‌ى مردم در امر حكومت جامعه مسئولند. نميشود گفت كه آقا به من مربوط نيست؛ نه، صلاح و فساد كشور، حكومت، اينها به يكايك انسانها مرتبط است؛ يعنى انسان در مقابل آن متعهد است. اين هم يكى از آن عناصر اصلى است كه بايستى در ديدگاه اسلام مورد ملاحظه قرار بگيرد و در اين الگو رعايت شود.

مسئله‌ى بعد، مسئله‌ى حكومت است؛ كه باز در اين باب هم اسلام نظرات ويژه‌اى دارد. صلاح فردى در امر حكومت در اسلام، يك امر بسيار مهم و اساسى است. هر كسى به هر اندازه‌اى از مديريت كه ميخواهد مباشرت كند، بايستى صلاحيت آن را در خودش به وجود بياورد يا در خودش ببيند و بپذيرد؛ بدون اين، عمل نامشروعى انجام داده. عدم علو، عدم اسراف، عدم استئثار، مسئله‌ى مهمى در امر حكومت است. خداوند درباره‌ى فرعون ميفرمايد: «كان عاليا من المسرفين»؛(13) يعنى گناه فرعون اين است: عالى است. بنابراين براى حاكم، علو و استعلاء يك نقطه‌ى منفى است؛ نه خود او حق دارد استعلاء كند، نه اگر اهل استعلاء است، حق دارد قدرت را قبول كند، نه مردم اجازه دارند كه او را به عنوان حاكم و امام جامعه بپذيرند. استئثار يعنى همه چيز را براى خود خواستن؛ در مقابل ايثار است. ايثار يعنى همه چيز را به نفع ديگران از خود جدا كردن، استئثار يعنى همه چيز را به نفع خود از ديگران جدا كردن. علو و استعلاء و استئثار جزو نقاط منفى حكومت است. اميرالمؤمنين در نهج البلاغه درباره‌ى بنى‌اميه فرمودند: «يأخذون مال اللَّه دولا و عباد اللَّه خولا و دين اللَّه دخلا بينهم». يعنى دليل بر اينكه اينها براى حكومت صلاحيت ندارند، اين است كه اين خصوصيت را دارند: «يأخدون مال اللَّه دولا»؛ يعنى اموال عمومى دست به دست بين خودشان ميگردد، با اينكه مال عامه‌ى مردم است. «و عباد اللَّه خولا»؛ مردم را مثل بردگان خود به حساب مى‌آورند و استخدام ميكنند. «و دين اللَّه دخلا بينهم»؛ دين خدا را هم هر جورى كه دوست ميدارند، دستكارى ميكنند. بنابراين در حكومت، اسلام نظر دارد. اين بايستى در الگوى زندگى ما براى بلندمدت حتماً گنجانده و ملاحظه شود.

در خصوص مسئله‌ى اقتصاد، آقايان بحثهاى خوبى كرديد. «كى لا يكون دولة بين الأغنياء منكم»(14) يك معيار مهمى است. مسئله‌ى عدالت، بسيار مهم است. يكى از اركان اصلى اين الگو بايد حتماً مسئله‌ى عدالت باشد. اصلاً عدالت معيار حق و باطل حكومتهاست. يعنى در اسلام اگر چنانچه شاخص عدالت وجود نداشت، حقانيت و مشروعيت زير سؤال است.

مسئله‌ى ديگر، نگاه غيرمادى به اقتصاد است. بسيارى از اين مشكلاتى كه در دنيا پيش آمده، به خاطر نگاه مادى به مسئله‌ى اقتصاد و مسئله‌ى پول و مسئله‌ى ثروت است. همه‌ى اين چيزهائى كه دوستان از انحرافهاى غرب و مشكلات فراوان و مسئله‌ى استثمار و استعمار و اينها ذكر كردند، به خاطر اين است كه به پول و به ثروت نگاه ماده‌گرايانه وجود داشته. ميتوان اين نگاه را تصحيح كرد. اسلام براى ثروت اهميت قائل است، اعتبار قائل است. توليد ثروت در اسلام مطلوب است؛ منتها با نگاه الهى و معنوى. نگاه الهى و معنوى اين است كه از اين ثروت براى فساد، براى ايجاد سلطه، براى اسراف نبايد استفاده كرد؛ از اين ثروت بايستى براى سود جامعه بهره برد. و بقيه‌ى مسائل فراوانى كه وجود دارد.

البته اينجا بحثها، بحثهاى زيادى است. من نميخواهم بحث را طولانى كنم؛ چون هم وقت گذشته، و هم لزومى ندارد فعلاً توى اين جلسه ما اينها را بحث كنيم. ان‌شاءاللَّه اگر عمر باشد، وقتهاى زيادى براى اين بحثها خواهيم داشت.

ما گفتيم اين آغاز يك راه است؛ يعنى جلسه‌ى امشب ما يك شروع بود؛ اين بايد ادامه پيدا كند. ممكن است درباره‌ى همين مسئله‌ى الگوى اسلامى - ايرانى براى پيشرفت، ده و شايد ده‌ها گردهمائى و نشست لازم باشد. ممكن است ده‌ها حلقه‌ى علمى لازم باشد كه در دانشگاه‌هاى مختلف تشكيل شود. ممكن است صدها نفر از فرزانگان و نخبگان و دانشمندان ما كه ترجيح ميدهند كار شخصى بكنند - اهل كار جمعى نيستند - آماده باشند در خانه‌هاى خودشان مطالعه كنند؛ از اينها بايستى استفاده شود. حلقه‌هاى فكرى تشكيل شود، دانشگاه‌ها و حوزه‌ها با اين مسئله درگير شوند، تا اينكه بتوانيم ان‌شاءاللَّه اين را به نقطه‌ى مطلوب خودش برسانيم.

البته گزارشى كه آقاى دكتر داوودى دادند، گزارش بسيار خوبى بود؛ من هم كم‌وبيش بى‌اطلاع نبودم از اين مطالبى كه ايشان گفتند؛ ليكن با اين تفصيل ما اطلاع نداشتيم. اينها بسيار خوب است، با هم هيچ منافاتى ندارد. اين كار، كار يك مجموعه‌ى خاص و محدود نيست؛ كارى است كه بايد همه‌ى ظرفيت نخبگانى كشور به ميدان بيايد. همان طور كه عرض كرديم، كار كوتاه‌مدت و از آن پروژه‌هاى زودبازده هم نيست؛ اين كار بلندمدتى است، بايد انجام بگيرد، عجله‌اى هم نداريم. ما پيش خواهيم رفت. اين چيزى هم نيست كه دولتها يا مجالس بتوانند آن را تصويب كنند؛ اين - همان‌جور كه گفتيم - نسبت به همه‌ى اسناد مهمِ سازنده‌ى فعال در كشور، جايگاه بالادستى دارد؛ بايد خيلى مراحل را طى كند و به يك قوام لازم برسد. اين فكرها بايد كاملاً ورز بخورد تا اينكه بتواند به يك نقطه‌ى اساسى برسد.

يك مركزى هم براى اين كار لازم است كه اين مسئله را دنبال كند؛ اين مركز را ان‌شاءاللَّه تشكيل خواهيم داد. بايد جائى باشد كه اين حركت را در انحصار نگيرد. ما از آن مركز توقع نخواهيم كرد كه اين كار را او انجام دهد؛ بلكه توقع خواهيم كرد كه او اين حركت عظيم نخبگانى در كشور را زير نظر بگيرد، از آنها خبر بگيرد، به آنها كمك كند، پشتيبانى‌هاى گوناگون بكند؛ جورى باشد كه اين حركت متوقف نشود. البته عرض كرديم؛ لازم است يك كانون مركزى و ستادى به وجود بيايد و ان‌شاءاللَّه به وجود خواهد آمد. بنابراين امشب كار ما با شما تمام نميشود. يعنى اين مسئله، مسئله‌اى نيست كه توى اين جلسه شروع شده باشد و توى اين جلسه تمام شود؛ اين ان‌شاءاللَّه ادامه پيدا خواهد كرد. البته جمعهاى گوناگونى خواهند بود؛ يعنى افراد فراوانى هستند، شخصيتهاى مختلفى هستند. همان طور كه آقاى دكتر واعظزاده سفارش كردند، من هم درخواست ميكنم آقايانى كه نظراتى دارند و ميخواستند نظرات خود را بيان كنند، اين نظرات را بدهند. مطالبى هم كه اينجا گفته شد، بعضى از آنها مطالبى است كه انسان بايد رويش فكر كند؛ يعنى بايستى حلقه‌هاى فكرى تشكيل شود، روى اينها بحث شود، حلاجى شود، دفاع شود، اشكال بشود، ان‌قلت و قلت طلبگى انجام بگيرد تا ان‌شاءاللَّه به يك نتائجى برسيم.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‌

حکایت عاشوراییان

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است!

 

و باز حكايت ،حكايت عاشوراييان است و در برابرشان ابن زياد ها ، عمر سعد ها ، حرمله هاو شمرهاي مجدد كه گلوي معطر به تكبير آزادگي و استقلال و نظام اسلامي را نشانه رفته اند . دنباله هاي قوم الاشقياء را شياطين دنياي غرب در مزبله دان تاريخ جسته اند وبازيافت كرده اند تا باز در اين شب روزگار و در آستانه ظهور منجي بزرگ عالم آخرين ضربت ها را وارد آورند شايد بغض سه دهه تحقير خويش را التيام بخشند .

و اين سنت تاريخ است كه هر گاه و هرجا انسان عاشورايي سر بلند كند ليدر هاي حزب شيطان در مقابلش به مقابله پردازند. و چنين است كه كربلاي سال 61 هجري و ماجراهايي كه در  آنروز واقعه بر خاندان محمد مصطفي (ص)رفت را در وقايع اتفاقيه امروز نيز به گونه اي شاهديم....

1- شريعت محمدي آمده بود تا سيد قريشي را همتاي سياه حبشي به عنوان دو مخلوق همطراز قرار دهد و تقوي را به عنوان معيار كرامت انسان مستقر سازد. باب آقازادگي و تشخص قومي و نژادي و برتري جويي دارا بر ندار را براندازد . كلمه علياي الله را بر صدر كلمات بنشاند و همه را در ذيل آن به رقابت براي قرابت بيشتر به منبع لايزال حقيقت رهنمون گردد. ..اما  و وااسفا كه در دمادم رحلت پيامبر اعظم جماعت زياده خواه  انحراف را بنيان نهادند . پيام غدير كه رمز استمرار اسلام ناب محمدي بود را تحت الشعاع خود خواهي و قوميت قرار دادند و سنگ بناي كربلاي سال 61 هجري رابنياد نهادند . آن گونه كه سيد حميري شاعر آزاده و شيفته و شيداي آل محمد (ص) مي سرايد : سر سيد الشهدا (ع) را نخستين بار در شوراي سقيفه بني ساعده از تن جدا ساختند ....

 وعجبا در روزگار ما نيز پس از طلوع مجدد اسلام و احكام حقه آن جماعتي سوداي سياست بازي هاي صدر اسلام به سر به ميدان آمدند . باب آقا زادگي را گشودند . زير عناوين پر طمطرق سازندگي و جامعه مدني و اعطاي به اصطلاح آزادي زمينه را براي اشرافيت جديد ، فاميل بازي مجدد و به چالش كشيدن احكام قراني و بدعت نهادن هاي تازه فراهم كردند . و كار را به جايي رسانيدند كه بي محابا و گستاخانه گفتند در راه سازندگي چنان چه چند قلم از مال ملت هم هدر برود اشكالي ندارد چون طبيعت كار اقتضا مي كند . در پناه همين اسراف و تبذير ها بود كه سالكان طريق شيطان  مجال يافتند خود را آفتابي كنندو فرزندان راستين انقلاب و حافظان ارزش هاي اسلامي را طي16سال دولت هاي سابق و اسبق خانه نشين نمايند .  از دل همين كجروي ها بود كه امروز ملت شاهد سياهه اي از تباهكاري يك آقا زاده فراري است .

2- وقتي بعد از 25 سال بالاخره حق به حق دار اول رسيد و علي بن ابيطالب از پس سال ها سكوت خلافت را به عهده گرفت و از همان آغاز كار تبعيض ها را زايل كرد وخاصه خرجي ها و خاصه خوري هاي خواص را از آن ها گرفت آشوب از پس آشوب و فتنه از پس فتنه به راه افتاد تا آن جا كه تعدادي از صحابه رسول خدا  رابه دام انداخت . جنگ جمل را به پا كرد وزمينه  رابراي سلطه آل سفيان اين دشمنان قسم خوردم اسلام كه خود را در نقاب نفاق و اسلام دروغين مخفي كرده بودند فراهم آورد  . فراهم آورد تا بتوانند جنايت عظمايي كه در كربلا مرتكب شدند را مرتكب شوند . ..علي (ع) را شماتت مي كردند كه چرا خواص را از در دارالاماره رانده است . خواصي كه جز با كرور كرور اموال مردم نمي شد رضايتشان را جلب كرد . خواصي كه عادت كرده بودند به ناحق بخورند و به ناحق بخورانند . علي (ع) را شماتت مي كردند كه چرا پا از عدالت علوي پايين نمي گذارد . او را نصيحت مي كردند كه طبق مصلحت حركت كند . و مصلحت چه بود ؟ سكوت در برابر جباران ،چشم پوشي از اتلاف و اسراف و رانت خواري رانت خواران  .. اين جماعت سهل انگار در كار شريعت تا جايي جلو رفتند كه مولايمان سر در چاه مي برد و فرياد از اين همه نامردمي كه از خواص و نزديكان مي ديد سر مي داد . ..و امروز نيز  باز نمونه ها از اين دست را شاهديم .

خواصي را مي بينيم كه اسيردر بند و بست قوميت خويشند . به محض اين كه حرف و سخن از مبارزه با مفاسد سياسي و اقتصادي به ميان مي آيد گويي مارشان مي زند . فوري از كوره به در مي روند و براي پاسداري از جريان مرموز فساد بر مبارزه با فساد انگ سياسي كاري مي زنند و آن را به حساب اين مي گذارند كه جريان حاكم مي خواهد مملكت را از نخبگان و خاصان صاحب سبك و انديشه تهي سازد !

همان جرياني كه در صدر اسلام مقدمات عاشورا را رقم مي زد امروز نيز دست به كار مجدد است .

3- و اما تاريخ محل عبرت است و عاشورا كه داغي سنگين بر دل همه شيفتگان اسلام و و لايت تا ابد زده است پيامي روشن براي همه مجاهدان در تمام اعصار دارد . يك داغ دل بس است براي قبيله اي ! عاشورا به ما مي آموزد اجازه ندهيم گرگ ها در لباس ميش خلق خدا را بفريبند . رسوايشان كنيم . نگذاريم باز جماعتي مجال پيدا كنند با بسط بيعدالتي و توسيع دامنه آقا زادگي مال ملت را خرج تمهيد و تجهيزلشكر عمر سعد نمايند . بر كاخ سبز معاويه تمكين نكنيم و نگذاريم نطفه حرام  جريان فتنه زاد و ولد كند . عاشورا به ما پيام مي دهد گول ظاهر را نخوريم . عاشورا به ما مي آموزد طوله هاي آل سفيان هميشه منتظر و چشم به راه خواصي هستند كه از توشه گذشته خود خرج حال و آينده منحرف خويش مي نمايند تازمينه را براي حضور دوباره آن ها آماده سازند . عاشورا به ما مي گويد عمر سعد ها وابن زياد ها  شمر ها و حرمله ها جملگي ميوه تلخ نق زدن ها و كج خلقي هاي خواصي بودند كه در برابر ولايت تمكين نكردند . عاشورا به ما پيام مي دهد كه همه روز عاشورا هست و همه جا كربلا ! و اين يعني از عبرت هاي آن روز واقعه غفلت نكنيم . يعني نگذاريم آن چه بر حقيقت اسلام رفت برود و جنايت و خيانتي كه جماعتي مرتكب شدند باز مرتكب شود . عاشورا به ما مي فهماند تا آن جا بايد پاسدار خط ولايت باشيم كه عاشوراييان بودند .

 

 


ترور کور

انجمن‌های اسلامی دانشگاه های سراسر کشور به اتحادیه اروپا:

بی‌شک انتقام خون استادان دانشگاه هایمان را می‌گیریم

ترور دو استاد دانشگاه های ایران در حین رفتن به دانشگاه توسط عوامل ضدانقلاب موجی از اعتراض دانشگاهیان ایران را به کشورهای اروپایی و امریکا برای حمایت و طراحی برنامه تروریستی به راه انداخته است.
دفتر تحکیم وحدت و اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل در همین راستا در نامه ای سرگشاده خطاب به رئیس دوره ای اتحادیه اروپا کشورهای پرادعای غربی را مسئول این ترور ناجوانمردانه دانستند.

متن کامل این نامه به شرح زیر است:

رئیس دوره ای اتحادیه اروپا
آقای هرمان وان رامپوی

شاید بهتر باشد ابتدا از وضع دانشجویان زندانی کشورهای اروپایی بگوییم که جرمشان تنها اعتراض به بی¬کفایتی شما مدیران اروپایی است شما که امروز کشورهایتان را در منجلاب بحران¬های اخلاقی ، اقتصادی و اجتماعی غرق کرده اید و هر اعتراضی به این وضع را با خشونت و نقض حقوق انسانی سرکوب می کنید.

آقای رئیس؛

خوب میدانید که امروز در عرصه جهان دو تفکر وجوددارد یکی تفکر الحادی  صهیونیستی و دیگر تفکر اسلامی و دینی و البته اینک همه دنیا شاهدند که تفکر صهیونیستی چه در حیطه نظر و چه در عرصه کار آمدی و عمل به صورت روز افزون رو به نابودی و زوال است و جای تعجب است که شما چه نابخردانه سعی دارید ملت¬های خود را  به سمت پرتگاه حمایت از صهیونیزم و دشمنی با ملت ایران به عنوان پرچمدار تفکر اسلامی و دینی سوق دهید.

نیاز به یاد آوری نیست که امروز اوج گرفتن موج اسلام خواهی در اقصا نقاط دنیا که حاصل آن پیروزی های متعدد گروه های هم¬سو با جمهوری اسلامی ایران در انتخابات مجلس و دولت ، در عراق ، افغانستان، فلسطین و کشورهای آمریکای لاتین و فرو رفتن هر چه بیشتر شما در مرداب های خود ساخته در عراق، افعانستان، فلسطین و ...به باور عمومی هر شهروندی در اروپا تبدیل شده است.

آقای رئیس؛

حادثه روز گذشته یعنی ترور دو دانشمند و دو استاد دانشگاه ایرانی چه رسما از سوی دستگاه های امنیتی،  تروریستی شما و یا اربابتان آمریکا و چه از سوی گروهک¬های خود فروخته ایرانی انجام شده باشد. جامعه دانشگاهی و ملت ایران این عمل غیر انسانی را حاصل اعمال شما می¬دانند.

بدانید که سعی برای خارج کردن نام گروهک¬های ترویستی دشمن ملت ایران از لیست تروریست¬ها برای ما دانشگاهیان ایران چندان عجیب نیست چون که می¬بینیم شما از بزرگترین هسته تروریستی دنیا یعنی اسرائیل حمایت می کنید و منافع خود و ملتتان را با این جرثومه خباثت گره زده¬اید و هر روز فاصله خود را با روح حقیقت طلب و فطرت پاک ملت ها زیاد تر می کنید و چه نزدیک است فروپاشی شما.

آقای رئیس؛

باید خوب بدانید که ترور بهترین فرزندان این ملت از گلستان دانشگاه¬های ایران توسط شما، همگان را به این نتیجه رسانده است که غرب از شکوفایی علمی ایران اسلامی و از دانشگاه¬های ایران واهمه و هراس دارد و بی هیچ تردیدی به یقین رسیده است که مرگ حتمی استکبار به دست همین دانشگاهیان رقم خواهد خورد.

آقای رئیس؛

به شما هشدار می دهیم که به شهادت رسانیدن دانشمندان و دانشگاهیان هرچه بیشتر ما فرزندان خمینی کبیر در دانشگاه¬ها را بر عهد خود، یعنی بر افراشتن پرچم اسلام  در تمام جهان، مستحکمتر می¬کند و به شما هشدار می دهیم که قصد داریم منافع شما را در تمام گیتی به خطر اندازیم.