اندر احوالات ازدواج دانشجویی

بعد از این كه مدت ها دنبال دختری با وقار و باشخصیت گشتیم كه هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی كرد.

وقتی پرسیدم از كجا می داند این دختر همان كسی است كه من می خواهم، گفت: راستش توی تاكسی دیدمش. از قیافه اش خوشم آمد. دیدم همانی است كه تو می خواهی. وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش كردم. دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم كه داشت با یكی از همسایه ها حرف می زد. به ظاهرش می خورد كه آدم خوبی باشد. خلاصه قیافه ی دختره كه حسابی به دل من نشسته بود. گفتم: من هر طور شده این وصلت را جور می كنم.

ما وقتی حرف های محكم و مستدل عمه مان را شنیدیم، گفتیم: یا نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟ از پا افتادیم، همین را دنبال می كنیم. انشاء الله خوب است. این طوری شد كه رفتیم به خواستگاری آن دختر.

پدر دختر پرسید: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-می دانم دانشجو هستند. شغلشان چیست؟
-ما هم شغلشان را عرض كردیم.

-یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند.
-نخیر، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند: به اندازه ی هیكلشان پول می دهند.

-پس بیكار هستند.
-اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی است. قرار است مهندش شوند

پدر دختر بدون این كه بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت: ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم. بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی كرد.

عمه خانم كه می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم، آن قدر با خانواده ی دختر صحبت كرد تا بالاخره راضی شدند. فعلاً به شغل دانشجویی ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سركار! این طوری شد كه ما دوباره رفتیم خواستگاری.

پدر دختر گفت: و اما . . . مهریه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .

تا اسم «هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد كه برود؛ اما فك و فامیل جلویش را گرفتند كه:

بابا هزار تا سكه كه چیزی نیست؛ مهریه را كی داده كی گرفته . . .

بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود. پدر دختر گفت:

میل خودتان است. اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یك خانواده ی دیگر.

بابام گفت: نخیر، بفرمایید. در خدمتتان هستیم.
-اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟

بابام كه دیگر حسابی كفری شده بود، گفت:
بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرمایید.

پدر دختر گفت: بله، هزار تا سكه ی طلا، دو دانگ خانه…

بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی اش كردند كه ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد كه فرقی نمی كند. هر دو می خواهند با هم زندگی كنند دیگر.

و باز بابام با اوقات تلخی نشست. پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید كمربندتان را سفت كنید؟

بابام گفت: نخیر! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا كشیده بودم داشتم میزانش می كردم!

پدر دختر گفت: بله، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یك حج. مبارك است ان شاء الله

بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارك است؟ مگر در دنیا فقط همین یك دختر است و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم، كفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هایمان را جفت كردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان.

مگر عمه خانم دست بردار بود. آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی كرد كه فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد. بعداً یك فكری بكنند.

پدر دختر گفت: و اما شیربها، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد…

بعد زیر چشمی نگاه كرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه. وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد: به اضافه وسایل چوبی منزل.

بابام حرف او را قطع كرد. منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخی گفت: نخیر، كمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.

بابام گفت: ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد. ناهارش را هم روی زمین می خورد. اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.

پدر دختر گفت: ولی این ها باید باشد، اگر نباشد، كلاس ما زیر سؤال می رود.

و بعد از كمی گفتمان و فحشمان، كفش های ما رفت وسط كوچه.

دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود این عروسی سر بگیرد! قرار شد دور وسایل چوبی را خط بكشند؛ و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم.

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه ای از كلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد.این بود كه تا صحبت ها شروع شد، بابام گفت: در رابطه با جهیزیه… !

پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت: البته باید عرض كنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.

بابام گفت: اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است. خوبش هم رسم است. شما كه نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟

- شیربها كه ربطی به جهیزیه ندارد. شیربها پول شیری است كه خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شیره ی جانش را به كام دختری ریخته كه می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما بماند.

بابام گفت: مگر خانمتان شیر نارگیل و شیر كاكائو به دخترتان داده كه پولش دو میلیون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم می خواهد.

بابام گفت: چه بهتر. یك كلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.

- نه خیر كلفت را باید داماد بگیرد. دختر من كه نمی تواند آن جا حمالی كند.

- حالا كی گفته دخترتان می خواهد حمالی كند؟

مگر می خواهید دخترتان را بفرستید كارخانه ی گچ و سیمان؟ كفش های ما طبق معمول وسط كوچه!!!

در مجلس بعد پدر دختر گفت: محل عروسی باید آبرومند باشد. اولاً، رسم ما این است كه سه شب عروسی بگیریم. ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا سفارش بدهید، در یك باشگاه مجهز و عالی.

بابا گفت: مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟ اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل كنیم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

دیگر از بس كفش هایمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر یك روز هم این كار را نمی كردند، خودمان كفش هایمان را می بردیم وسط كوچه می پوشیدیم.

بابای دختر گفت: انشاء الله آقا داماد برای دختر ما یك خانه ی دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.

بابام گفت: خانه برای چی؟ زیر زمین خانه ی خودم هست. تعمیرش می كنم. یك اتاق و یك آشپزخانه هم در آن می سازم، می شود یك واحد كامل.

پدر دختر گفت: نه ما آبرو داریم، نمی شود.

یك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟ بس كنید دیگر، این كارها چیست؟ مگر توی دنیا همین یك دختر است كه این قدر حلوا حلوایش می كنید؟ از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم. اصلاً ما زن نخواستیم مگر یك دانشجو می تواند معجزه كند كه این همه خرج برایش می تراشید؟

این دفعه قبل از این كه كفش هایمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.

و این طوری شد كه ما دیگر عطای آن دختر را به لقایش بخشیدیم و از آن جا رفتیم كه رفتیم.

یك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. یك روز صبح، وقتی در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردی خورد كه پشت در ایستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین كه مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت. با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند. كمی كه دقت كردم، دیدم پدر و مادر آن دختر هستند. لبخندی زدم و گفتم: بفرمایید تو.

پدر دختر گفت: نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتیم. فقط می خواستم بگویم كه چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ ما منتظرتان بودیم.

من كه خیلی تعجب كرده بودم، گفتم: ولی ما كه همان پارسال حرف هایمان را زدیم. خودتان هم كه دیدید وضعیت ما طوری بود كه نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش كنیم.

پدر دختر لبخندی زد و گفت: ای آقا. . .كدام بریز و بپاش؟. . . یك حرفی بود زده شد، رفت پی كارش. توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست.حالا انشاء الله كی خدمت برسیم، داماد گُلم؟

من كه از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می كشید، گفتم: آخه. . . چیز. . . راستش شغل من. . .

-ای بابا. . . شغل به چه درد می خورد. دانشجویی خودش بهترین شغل است. من همه جا گفته ام دامادم یك مهندس تمام عیار است.

-آخه هزار تا سكه هم. . .

-ای بابا. . . شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید. من منظورم هزار تا سكه ی بیست و پنج تومانی بود.

-ولی دو دانگ خانه. . .

پدر عروس: بابا جان من منظورم این بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.

-سفر حج هم. . .

-راستی خوب شد یادم انداختید. اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.

-دو میلیون تومان شیربها هم كه. . .

-چی؟ من گفتم دو میلیون تومان؟ من گفتم دو میلیون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را بدهیم. . .

-ای بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشك داده كه آن هم پولش چیزی نمی شود. مهمان ما باشید

-در مورد جهیزیه گفتید. . .

-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهیزیه كرده ام. بیایید ببینید. اگر كم بود، بگویید باز هم بخرم.

وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم. با خجالت گفتم: راستش شرایط شما خیلی خوب است. من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت كنم. اما. . .

پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت: دیگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقیقت را بخواهید فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.

تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یك متر واماند. پدر دختر گفت: یعنی تو. . . در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد. مرا كه دید لبخندی زد و گفت: وقتی كه از دانشگاه برگشتی، سر راهت نیم كیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.

با لبخند گفتم: چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟

-نه، فقط مواظب باش.

-تو هم همین طور.

خانمم رفت پایین، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشید من كلاس دارم؛ دیرم می شود خداحافظ.

و راه افتادم به طرف دانشگاه

چمران عزیز

چمران، مردی که سهم خدا شد!

 

درست است که می گویند نامهای ما انسانها از آسمان آمده ومی آیند.آن از روح الله، که به اعتراف همه در کالبد مردم خود وغیر خود روحی تازه دمید و آن ازسید محمد بهشتی ،شهید مظلوم که از هر جهت ستوده بود و این هم از مصطفی چمران که بر گزیده و انتخاب شده خدا در نسل من و پس از من است.

برخلاف آنچه معروف است ،مادرش می گوید نه در ساوه که در قم، در هنگامی که برای زیارت عمه امام زمان (ع) حضرت معصومه (س)به قم مشرف شده بود متولد شده است و از این جهت چمران قمی است.وخوشا به حال اهل قم وساوه وتهران که چون مصطفایی را در دامان خود دیده اند.همو که امام، که بسیار حساب شده وکم زبان به مدح وبر شمردن فضائل افرادی که می شناخت می گشود، آنهم غالبا پس از کوچشان از کالبد خاکی وخاک – او را جنگجویی پرهیزکار ومعلمی متعهد نامید که کشور ایران به او و امثال او نیاز مبرم داشت و دیگران را به این توصیه فرا خواند که مثل چمران بمیرند !

چمران، همو که برادرش مهندس مهدی، روزی در حالی که از مصطفی برایم می گفت و اشک می ریخت به نقل از او گفت : برادرم مصطفی با غم ، نه از جنس مادی آن_ چنان مانوس بود که به من می گفت مهدی ، من خدای دردم!

چمران، همو که مادرش می گفت او و تمامی فرزندان خود را بدون وضو شیر نداده است.

چمران، هموکه مادرش از روح تدین وتعبد سرشار او در دوران دانشجوییش می گفت که در کمیابی گوهر دیانت در دانشگاه، تکه فرشی را با خود به دانشگاه می برد تا برروی آن در برابر چشمان بسیاری مسلمان نمای بی نماز،که به این عمل او به دیده تحقیر واستخفاف می نگریستند و در حقیقت حقارت خود را در نگاهشان ریخته و نثاراو می کردند نماز بخواند!

چمران ، همو که برادرش مهدی می گوید در زندگی چنان زاهدانه می زیست که پس از آنکه با رای نمایندگان ملت بر مسند وزارت دفاع نشست ،جایی نداشت ودر زیر زمینی در نخست وزیری شب رابه سحر می رساند .

چمران ، همو که دوست لبنانیش، عادل عون، می گوید با او در مصر آشنا شده است ،آن هنگام که از امریکا که در آن یکی از متخصصان برجسته فیزیک هسته ای بود به سرزمین پیامبران خدا – مصر-آمده بود تا به مدت دوسال در جهت کسب آمادگی مبارزه با دشمنان دین وبشریت آموزش نظامی وچریکی ببیند.

چمران، همو که به عشق خدمت به یتیمان جنوب لبنان که کسان خود را در بمبارانهای اسرائیل از دست داده بودند همسر وفرزندش را به رغم علاقه مفرطی که به آنها داشت در امریکا تنها گذاشت و خود تنها بی آنکه همسرش را طلاق دهد مهاجرلبنان شد تا در کنار ایتام لبنانی وهمچون آنان روزگار بگذراند و با اد اره مدرسه ای که در آن درس می خواندند برایشان پدری کند!

همو که در مدرسه ایتام جنوب لبنان با آنهاغذا می خورد و در کنار آنها تن خسته از فعالیتهای بی شمارش را در روز،مهمان لحظاتی خواب می کرد.

همو که عادل عون می گوید اگر می دید دانش آموزی در درسی ضعیف است به رغم فعالیتهای طاقت فرسای نظامی در طول روزخود تا پاسی از شب بیدار می ماند وبا او کار می کرد.

چمران، همو که در لبنان هنر نقاشی خود را در خدمت به ایتام لبنان بکار گرفت ودر اوقاتی که فراغتی پیدا می کرد نقاشی می کشید وآنها رامی فروخت و در آمدش را از این کار در جهت خدمت به ایتام مصرف می کرد.

چمران، همو که در جنوب لبنان روستا به روستا می رفت وجوانان را جذب مقاومت می نمود وبه آنها درس ایستادن در برابر اسراییل را می آموخت.

همو که مردم لبنان که شاهد خدمات صادقانه اش در جهت اعتلا وعزت شیعه خوار شده در لبنان بودند او راسلمان فارسی عصر خود نامیده وبعضی از شدت اشتیاقی که به او داشتند پس از شنیدن خبر شهادتش نام او را بر روی فرزندان خود می گذاشتند.

همرزم لبنانی او گفته است در سال 1977 که به دلیل فرارسیدن عیدقربان بین مسلمانها ومسیحیان در حال جنگ آتش بس موقتی برقرارشد در یک عملیات شناسایی که دومسیحی را در حال خواب دید نه تنها از کشتن آنها صرف نظر نمود بلکه مرانیزاز کشتن شان بازداشت ودر پاسخ سوال سراسر تعجبش به او گفت ما در آتش بس هستیم ونباید به اینها خیانت کنیم.

همو که در میدان نبرد با دشمن، اولین کسی بود که به قلب دشمن یورش می برد و داوطلبانه خود را در محاصره دشمن می انداخت تا اورا عقب براند .همو که مرگ بارها با خواری از برابر او در میدانهای جنگ می گریخت!

مردی که با آغوش باز از مرگ استقبال می کرد ودر نوشته هایش از پاهای خویش ملتمسانه می خواست در لحظه دیدارش با فرشته مرگ محکم واستوار باشند تا او به کمک آنها در برابر مرگ رقصی زیبا داشته باشد!

همو که قلبی رووف داشت وجز به خدای خویش اعتماد واتکال نداشت وتمام قله های عبودیت را یکی پس از دیگری فتح نمود.

مردی که خود را به چیزی نمی انگاشت وآیت اخلاص بود.

مردی که با تمام وجود به علی (ع) عشق می ورزید و خلوت خویش را با یاد او معطر می ساخت.

همو که دلی به وسعت دریا داشت، دلی عاری از کینه ولبریز ازمحبت.

هموکه خداوند را زیبا می دید و دل لطیفش عاشق هرچه زیبایی بود ،زیباییهایی که خداوند در عالم خلقت به ودیعت نهاده است.

چمران ،برگزیده خدا دربین مابود و اگر چه سالهایی کوتاه با ما زیست اماعاقبت در دهلاویه خوزستان،سهم خدا شد!

آه که در این زمانه قحطی انصاف ومحبت وگذشت چقدر به چمران محتاجیم.

ماهی گیر ثروتمند

داستان كوتاه ماهی گیر ثروتمند

یك بازرگان موفق و ثروتمند ،از یك ماهی گیر شاد كه در روستایی در مكزیك زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صید می كرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی كمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید كنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافی است .

داستان كوتاه ماهی گیر ثروتمند

یك بازرگان موفق و ثروتمند ،از یك ماهی گیر شاد كه در روستایی در مكزیك زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صید می كرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی كمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید كنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافی است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت را چیكار می كنی؟

ماهی گیر جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازی میكنم . با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قایق های دیگری خریداری كنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت .

بعد شركتی تاسیس می كنی و این دهكده كوچك را ترك می كنی و به مكزیكوسیتی می روی و
بعدها به نیویورك وبه مرور آدم مهمی می شوی .
ماهی گیر پرسید : این كار چه مدتی طول می كشد و پاسخ شنید : حدودا بیست سال .


و بازرگان ادامه داد: در یك موقعیت مناسب سهام شركتت را به قیمت بالا میفروشی و این كار میلیون ها دلار نصیبت می كند.

ماهی گیر پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یك دهكده ی ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میكنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟

 

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد كم عاطفه را ببین كه خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :
- سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟

گفت : بلى !
- پس فرزندم ! تو سوار شو و من پیاده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پیاده حركت كرد باز با گروهى دیگر برخورد نمودند آنان نیز گفتند: این چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدین جهت است كه فرزند را خوب تربیت نكرده لذا او سوار است و پدر پیاده به دنبالش راه مى رود در صورتى كه بهتر این بود كه پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اینكه پسر بى ادب است به خاطر اینكه وى عاق بر پدر شده است از این رو هر دو در رفتار خود بد كرده اند
لقمان گفت : سخن اینها را نیز شنیدى ؟
گفت : بلى !
لقمان فرمود:
- اكنون هر دو سوار شویم هر دو سوار شدند در این حال گروهى دیگر از مردم رسیدند آنان با خود گفتند: در دل این دو آثار رحمت نیست هر دو سوار بر این حیوان شده اند و از سنگینى وزنشان پشت حیوان مى شكند اگر یكى سواره و دیگرى پیاده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنیدى ؟
فرزند عرض كرد: بلى !
لقمان گفت : حالا حیوان را بى بار مى بریم و خودمان پیاده راه مى رویم مركب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اینكه از حیوان استفاده نمى كنند سرزنش كردند.
در این هنگام لقمان به فرزندش گفت :
- آیا براى انسان به طور كامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراین امیدت را از رضاى مردم قطع كن و در اندیشه تحصیل رضاى خداوند باش ؛ زیرا كه این كار آسانى بوده و سعادت دنیا و آخرت در همین است .

تکه ای که دوست نداری

 

 

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"
مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی! اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند

دعوای دختر و پدر

دعوای دختر و پدر!!
سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره...
سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه.

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 

اسلامی کردن دانشگاه

راه کار اسلامی کردن دانشگاه

ما بايد از اوّل بدانيم كه آيامي خواهيم مسلمان تربيت كنيم، يا مي خواهيم علوم ما اسلامي باشد ! درهفته پژوهش، آموزش و پرورش بايد اين را در برنامه قرار بدهد كه من چه كار مي خواهم بكنم. من مي خواهم چند ميليون مسلمان تربيت كنم، يا چند ميليون كتاب اسلامي بدهم ! اين توضيح مي خواهد؛ تربيت كردن مسلمان، كار خوبي است، بايد هم باشد، وظيفه ما هم هست. يعني نمازخانه داشته باشيم، رعايت بكنيم كه پسر و دختر مخلوط هم نباشند، فرصت هاي مناسبي باشد براي دعا؛ دعاي توسل، دعاي كميل، اينها باشد؛ آداب عبادات شان را ارزيابي بكنيم. همه اينها خوب و لازم است، ولي كافي نيست؛ براي اينكه اينها براي پرورش نوجوان يا جوان مسلمان است، امّا كار وزارت آموزش و پرورش اينها نيست. كار وزارت آموزش و پرورش تدوين دروس اسلامي است؛ اين، مهم ترين كار است. آموزش و پرورش تا دروسش اسلامي نشود، آموزش و پرورش اسلامي نخواهد شد.
عدم وجود علم سكولار و اسلامي بودن تمامي دانشها
براي اينكه اين رياضي مي خواند، سخن از خدا و پيغمبر نيست؛ فيزيك و شيمي و ادبيات غير ] عربي [ مي خواند، سخن از خدا و پيغمبر نيست؛ تاريخ و جغرافيا مي خواند، سخن از خدا و پيغمبر نيست. در حالي كه ما اصلاً علم غير اسلامي نداريم ! اين مساله يك يا چند همايش مي خواهد تا روشن بشود كه ما اصلاً علم سكولار نداريم، علم غير اسلامي نداريم، فيزيك و شيمي غير اسلامي نداريم؛ لا و لابد فيزيك و شيمي و رياضي،اسلامي است و مانند آن. بعد از اينكه در همايش ها و پژوهش ها اين براي ما ثابت شد كه ممكن است عالم ما سكولار باشد، ولي علم سكولار نداريم؛ اين مي آيد به كتابهاي درسي.
وجود لاشه بسياري از علوم در سطح آموزش و پرورش
توضيح مطلب اينكه ما به چه دليل مي گوئيم كه تفسير،علم اسلامي است و در اين ترديد نداريم؟ براي اينكه اين كتاب را خدا نازل كرد، حرف خداست؛ حرف خدا را انسان وقتي تشريح مي كند، مي شود ( علم اسلامي ).حالا اين كتاب هستي را كي نوشت؟ آسمان را كي خلق كرد؟ دريا را كي خلق كرد؟ صحرا را كي خلق كرد؟ معادن را كي خلق كرد؟ راه شيري را كي خلق كرد؟ سياره و ستاره را كي خلق كرد؟ اين كتاب خداست ! يك مفسّر مي گويد: خدا چنين گفته است، يك فيزيكدان مي گويد: خدا چنين كرده است. اين لاشه علم در آموزش و پرورش است و قرآن همين فيزيك را طرح مي كند، همين شيمي و كوه شناسي را طرح مي كند.
استصحاب كه الآن جزء علوم رسمي حوزه است، به يك جمله وابسته است: لا تنقض اليقين ب الشّك(1). اين خلق السّماوات و الأرض ف ي س تّه ايام(2). ثمّ استوي لي السّماء و ه ي دخان (3)؛ اوّل مواد گازي بود، بعد چنين كرديم، بعد چنان كرديم؛ اين كه دهها برابر استصحاب است! آنوقت آيا استصحاب مي شود علم اسلامي، فيزيك مي شود غير اسلامي؟! آنها آمدند، اين كار را كردند. فرض كنيد يك هواپيمائي؛ بال نداشته باشد، قدرت پرواز ندارد! بالهاي آن را كندند، لاشه هواپيما را دادند و گفتند: شما روي اين هواپيمائي شناسي كنيد. امابا لاشه هواپيما كه كسي پرواز نمي كند!
لاشه فيزيك در آموزش و پرورش و دانشگاه هست؛ يعني بال هو الأوّل را كندند، بال هو الآخ ر را كندند؛ كي كرد، براي چه كرد را گرفتند؛ در زمين شناسي، در دريا شناسي، در نفت شناسي، در گاز شناسي همان سير افقي مطرح است. مي گويند: طبق تحقيقات علمي فلان زمين يا فلان معدن يا فلان مايع در چند ميليون يا چند ميليارد سال قبل چنين بوده است و الآن چنين است و پيش بيني مي شود در آينده نزديك يا دور چنين بشود. اين مرده علم و لاشه علم است؛ اين فيزيك اسلامي تربيت نمي كند.درچنين علمي، كي كرد، براي چه كرد؛ اصلاً مطرح نيست ! قرآن كريم وقتي بيان مي كند كه ذات أقدس له كوهها را خلق كرد،؛ معادن و راه شيري را خلق كرد، مي گويد: هو الّذ ي كذا و كذا و كذا،بعد مي فرمايد: لعلّكم تتفكّرون (4)، لعلّكم تتّقون (5)، لعلّكم تعق لون (6)، لعلّكم تفل حون(7)؛ يعني كي كرد، براي چه كرد؟ در آن صورت ما اصلاً فيزيك غير اسلامي نداريم ! آنگاه يك فيزيسين و معدن شناس مي آيد، بررسي مي كند كه خداي سبحان اين كوه را اينچنين كرد، در راه تدبيرش هم اينچنين است، براي فلان مقصد. اين مي شود كوه شناس، معدن شناس، باستان شناس ودريا شناس اسلامي !
نكته اصلي اسلامي شدن دانشگاهها و آموزش و پرورش
اما اينها اين علوم را تكه تكه كردند، مي گويند: علم كه اسلامي و غير اسلامي ندارد !! خير؛ اصلاً علم غير اسلامي ما نداريم ! نكته اصلي آموزش و پرورش اين است، مشكل اصلي دانشگاهها اين است. اينها خيال كردند وقتي امام يا مقام معظّم رهبري (حفظه الله) فرمودند: دانشگاه بايد اسلامي باشد، يعني كه دخترها و پسرها از هم بايد جدا باشند؛ بله، جدا بشوند، كار خوبي هم هست؛ بايد نمازخانه داشته باشند وكار خوبي است؛ امّا اين اسلامي شدن دانشگاه نيست، اين مسلمان تربيت كردن است. بله، البتّه آدم نمازخانه داشته باشد، نماز جماعت داشته باشد؛ چه بهتر ! امّا صبح تا غروب، شب و روز اين با خدا و پيغمبر سر و كار دارد، اين خودش از همه اينها جلو مي زند ! الآن مرده علوم در آموزش و پرورش هست.
در كنار اين علومي كه حرف روز را مي زند اماهيچ سخن از خدا و پيغمبردر آن نيست؛ شما اگر4 تا آيه يا 4 تا معارف اسلامي به دانش آموزان درس بدهيد، اين كم اثر خواهد بود. شما به لطف الهي همه تان احساس مي كنيد نظام، رهبر وغالب مسئولين الحمد لله ربّ العالمين در چه مسيري هستند،حالا 4 نفر ممكن است در كلّ نظام جور ديگر فكر بكنند، اين در زمان انبياء (عليهم السّلام) هم بود، در زمان معصومين هم بود. اينطور نيست كه شما دلتان بخواهد مثل بهشت بشود و صد در صد هيچ كس خلاف نكند؛ آنجائي كه همه صالح باشند، فقط بهشت است!
تدريس « كرامت » از سوي خداي سبحان براي بندگان
امّا وقتي نظام، نظام باشد؛ آنوقت قهراً چون سخن از خدا و پيغمبر است، در همه موارد اينها ( كريم ) بار مي آيند. خداي سبحان ما را به كرامت تربيت كرده. مثلاً اگر گفتند: فلان جا مهندس دارد درس مي گويد، يعني چه؟ يعني درس هندسه مي گويد. بگويند: فلان جا فلان طبيب دارد درس مي گويد، يعني چه؟ يعني دارد طب درس مي گويد.در فلان كلاس اديب دارد درس مي گويد، يعني ادبيات. درفلان كلاس مورّخ دارد درس مي گويد،يعني درس تاريخ. اگر گفتند: ا قرأ و ربّك الأكرم، اكرم دارد درس مي گويد؛ يعني مي خواهد درس كرامت بدهد. اوّلين سوره اي كه بر وجود مبارك پيغمبر (ص) نازل شد، سوره علق است:ا قرأ و ربّك الأكرم. الّذ ي علّم ب القلم(8)، خداي اكرم دارد درس مي گويد؛ يعني دارد درس كرامت مي دهد. وقتي گفتند: اكرم درس مي گويد، يعني چه؟ يعني كرامت است! آموزش و پرورش بايد ا قرأ و ربّك الأكرم باشد، درس كرامت بدهد. بعد اين آقا كه آمد بالا، كارمند شد؛ اصلاً بدش بيايد كه دستش به رانت خواري باز بشود.
واقعيّت متعفّن، مسموم و آبروبر » گناه »
وجود مبارك پيغمبر (ص) فرمود: بوي بد گناه رسوايتان مي كند. گناه، بد بوست واين تشبيه و مجاز شعري هم نيست. يك زماني آدم را رسوا مي كند و بويش در مي آيد.
اگر اين نوجوان باورش شد كه گناه سمّ است و آدم را بي آبرو مي كند، از خود مواظبت خواهد كرد. شما ديديد در همين دوره كه دوره الهي و اسلامي است - دوره غير اسلامي را خدا گذاشته براي آخرت - دوره اسلامي اگر كسي خداي ناكرده بازي بكند؛ چه آنهائي كه در اين لباس ] لباس روحانيّت [ بودند، چه آنهائي كه در لباس ديگر بودند، ديديد طشتشان از بام ها افتاد !نمي شود با خون شهداء بازي كرد، با دين بازي كرد، با مردم مسلمان بازي كرد؛ اين بويش در مي آيد ! وقتي بخواهد بويش در بيايد، هيچ كس ديگر نمي تواند درمان بكند !! وقتي كه خداي سبحان فرمود: خ زي ف ي الحياه الدّنيا (9)؛ تجربه هم كرديم وديديم كساني كه در اوج شخصيّت بودند، چه جور مفتضح شدند ! اينها را نوجوان هايمان بايد بدانند، هر كسي آبروي خودش را مي خواهد! خلاف طوري نيست كه مثلاً آدم،بتواند لجن را نگه دارد؛ بالأخره آدم دو بار خودش را بپيچد، بار سوّم باد مي زند وبويش در ميايد! وجود مبارك حضرت فرمود: تعطّروا ب الستغفار لا تفضحنّكم روائ ح الذّنوب (10). فرمود: خودتان را با استغفار معطّر كنيد، مبادا بوي بد گناه، آبرويتان را ببرد ! آنوقت اين امور كه وارد آموزش و پرورش بشود، آموزش و پرورش همان مي شودكه شما مي خواهيد.
بيانات حضرت آيت الله جوادي آملي (دامت بركاته) در ديدار با وزير و مسئولان وقت آموزش و پرورش ـ قم ؛ 27/ 10/ 1385
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) وسائل الشيعه/ 4/ 312 (2) اعراف/ 54 (3) فصّلت/ 11 (4) بقره/ 219 (5) بقره/ 21
(6) بقره/ 73 (7) بقره/ 189 (8) علق/ 3 و 4 (9) بقره/ 85
(10) الأمالي طوسي/ 372 ـ ( رو ي عن اميرالمؤمنين (ع) )
خوان حكمت روزهاي دوشنبه و پنج شنبه منتشر مي شود.

پیام رهبر انقلاب به مناسبت تدفین شهدا

پيام‌ رهبر انقلاب به مناسبت تدفين شهدا + دست خط
پيكر مطهر شهدا هر جا آرام گيرد، صفا و معنويت مي‌آفريند
«دانشگاه شاهد، خود گلخانه ای عطرآگين است و اميد است با قدوم اين شهيدان، بیش از پیش سرچشمه خير شود.»/ متن اين پيام توسط حجت‌الاسلام والمسلمين محمد محمديان، رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها در حين تشييع اين دو گلگون‌كفن دفاع مقدس در دانشگاه شاهد خوانده شد.
رهبر معظم انقلاب اسلامي با صدور پيامي به مناسبت تدفين دو شهيد گمنام در دانشگاه شاهد تأكيد كردند: پيكر مطهر و معطر شهيدان هر جا آرام گيرد، ياد مبارك و ‌آرامبخش و بهجت‌انگيز خود را در فضا مي‌پراكند و صفا و معنويت مي‌آفريند.

 متن اين پيام كه از سوی پایگاه اطلاع‌رسانی معظم‌له منتشر و توسط حجت‌الاسلام والمسلمين محمد محمديان، رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها در حين تشييع اين دو گلگون‌كفن دفاع مقدس در دانشگاه شاهد خوانده شد، بدین شرح است:



بسمه تعالی

پيكر مطهّر و معطّر شهيدان هر جا آرام گيرد، ياد مبارك و ‌آرامبخش و بهجت‌انگيز خود را در فضا می‌پراكند و صفا و معنويت می‌آفريند.
پيام‌ رهبر انقلاب به مناسبت تدفين شهدا + دست خط
پيكر مطهر شهدا هر جا آرام گيرد، صفا و معنويت مي‌آفريند

جامه شناسی رسم ورسومات شهرستان ممسنی

موضوع : نقد و تحلیل مختصری از الگوهای جامعه ی ممسنی در حیطه ی آئین ها و شرحی از رسم عروسی...

اکنون که ما در جامعه ای با الگوها و نیازهای متفاوت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی زندگی می کنیم . شاید کمتر به این نکته توجه کنیم که این جامعه که تک تک ما عضوها و زیر مجموعه های آن می باشیم روند طویل و الگوها و نظریه ها و راهکارها و سنت و آئین و آداب مختلفی را در زمان های دور و نزدیک و هم چنین در عرصه های متفاوت گذرانده است تا به شکل امروزی ، در آن واقع شده  به عنوان جزئی از آن برای دست یابی به یک الگو و رفتار که گاهی منظم و اُرگانیک و گاهی نیز غیر منظم ، محدود وغیر محدود می باشد به منظور گذران زندگی و شکل گیری این الگوهای برای نیل به اهداف آینده و روند آن در زندگی نسل آینده به نوبه ی خود و گاه به صورت ناخودآگاه ایفای نقش می نماییم . اکنون این جامعه دوران ها و تحولات متفاوت و شگرفی را پشت سر نهاده است تا به اینجا رسیده که در شکل گیری آن میلیون ها انسان و هزاران نظریه پرداز دخالت آگاه و ناخودآگاه داشته اند . گاه این الگوها پویا و انعطاف پذیر و گاه نیز با ساختاری شکننده عرضه شده و می شوند . نهادها و سازمان های مختلفی که همه در حیطه آنها ایفای نقش می کنیم خود به خود بوجود نیامده و امروز ما را به نوعی کنترل می کنند و جهت می دهند . نهادهایی همچون خانواده ، حکومت ، دین ، آموزش و ... و البته دوران های مختلفی چون عصر باستان ، جامعه های اولیه ، برده داری ، که تقریباً تاریخ زیادی در نقاط مختلف جهان دارد و نظریات و دوران هایی چون فئودالیسم ، کاپیتالیسم ، کمونیسم و ... نقش خانواده به عنوان یکی از ابتدائی ترین و فراگیرترین نهاد نقش به سزایی در تربیت افراد و جامعه و هم چنین شکل گیری آداب و رسوم می باشد . که بحث مورد نظر ما چگونگی شکل گیری این آداب و رسوم در جامعه ی کوچک ممسنی به عنوان زیر مجموعه ای از یک اجتماع وسیعتر می باشد . الگوهای خانواده ممکن است از یک جامعه به جامعه ی دیگر متفاوت باشد . و ممکن است الگوهای جامعه با گذشت زمان تغییر یابد . که در جزء کوچکتر آن خانواده تحول یافته و در شکل بزرگتر جوامع را تحت تاثیر قرار می دهد . خانواده به عنوان یکی از نهادهای اولیه به طور ناآگاهانه ایجاد شده است و در سطح جهان . خانواده ها محکوم به انجام کاری نیستند . بلکه به غریزه در حال زندگی می باشند و یا موظف به تربیت جوامع . برای بقاع بشر تولید مثل می کنند . از کودکانشان مراقبت کرده و در اجتماع کردن آنان نقش به سزایی دارند . اقتصاد را تامین می کنند و جایگاه هریک از اعضا خود را تثبیت می کنند . و مهم تر آنکه میدانها و دانسته های فرهنگی خود را از نسلی به نسل دیگر منتقل می کنند . جوامع را به جمع گرا و فردگرا تقسیم می کنند . در جوامع و خانواده های فردگرا منافع شخص بر جمع ارجحیت دارد . اندیشه گروهی نیست با اعضا کمتر و خانواده های کوچک زندگی شکل گرفته و ادامه می یابد . از عقاید دیگران کمتر استفاده می شود و فرد موظف به رعایت آداب و رسوم خاصی نیست وابستگی پایین است . جدا شدن از خانواده و تشکیل خانواده ای دیگر در مکان و شرایط دیگر عیب نیست بلکه واقعیت و افتخار به شمار می آید . اما در جوامع جمع گرا اینگونه نیست خانواده ها  گسترده هستند نظر گروه بر فرد ارجحیت دارد . از آنجا که فرزندان ، پدر ، مادر ، پدر بزرگ ، مادربزرگ و گاهی اقوام دیگر در یک مکان و حداقل با یک عقیده ی مشترک زندگی می کنند خانواده از گستردگی برخوردار است . عنوان خانواده گسترده که در انسان شناسی فرهنگی به این خانواده ها اطلاق می شود . از صمیمیت اعضاء به همدیگر نیز اشاره دارد آنها در مسائل و مشکلات از همدیگر کمک می خواهند و از آداب و رسوم خاصی پیروی کرده از بزرگان تاثیر می پذیرند . ممسنی را باید براساس شرایط محیطی ، آداب ، فرهنگ و ... در یک سازمان ایلی عشایری تصور کنیم که با گذشت زمان و تحولات ایجاد شده در جامعه ی سنتی آن به شکل امروزی درآمده است که البته این شکل جامعه کنونی را در شرایط جهانی و تعاریف و استانداردها و هم چنین شکل بسیاری از شهرهای کشور ، را اعم از ترک و لر و کرد و هر ایل و تبار دیگر را نه می توان جزء جامعه مدرن به حساب آورد و نه جزء جامعه سنتی . در همین قرن معاصر هریک از اعضاء جامعه ی ممسنی عضوی از تشکیلات ایلی به حساب می آمدند . و هم اکنون اگر چه کم رنگ تر اما باز هم ما از اعضاء یک ایل به شمار می آییم . که در خانواده متولد ، بعد عضوی از دودمان ، بعد از آن طایفه (تیره ) و بعد ایل می باشیم . در جامعه ی سنتی و پیشین شهرستان به فرض که خانواده ها هسته ای باشند و تعدادشان کم و بخواهند فردگرا بیندیشند این اجازه به آنها داده نخواهد شد . زیرا همین خانواده کم عیال و هسته ای خود جزئی از یک گروه محسوب می شد . که در مناطق مختلف به نامهای : دودمان ، بنیچه ، تش ، دهه ، اولاد ، تیپ ، کُوده ، بنکو و ومال ذکر شده است . در خانواده پدر رئیس بود . در قدیم دودمان و بنکو که اعضاء آن از لحاظ نصبی و سببی فامیل بودند را ریش سفید اداره می کرد . اصطلاح باستانی آن می شود « مان پتی » و اداره دیگر به عهده کتک خوتا «کدخدا » اداره ایل بر عهده خان یا ویس پتی بوده است . خانواده گسترده که به آن بنکو می گفته اند باید از یک یا چند نفر تبعیت کرد و پایبند به اعتقادات و آداب و رسوم بود که این خانواده گروهی و جمع گرا است ، اسکندر امان اللهی در کتاب «کوچ نشینی در ایران » از اهداف ، شکل خانواده و روابط خویشاوندی کوچ نشینان نیز بحث نموده است . از خانواده های گسترده ، پیوسته ، هسته ای ، چند همسری و ناقص نام برده است . بنابراین در ممسنی گروهی اندیشه می شود و به اعتقادات گروه و طایفه و خانواده گسترده و به نظراتشان اهمیت داده می شود . به آداب و رسوم نیاکان احترام گذارده می شود حال سئوال اینجاست که این آداب و رسوم تا چه اندازه صحیح می باشند ؟ امروزه شکل جامعه ایلی و ممسنی تا حدودی تفاوت نموده است و به سمت مدرن شدن پیش می رود . نسل قدیمی آرام آرام می میرند و نه آرام آرام بلکه به زودی از یاد می روند . این بحث آسیب شناسی نمی کند و صحیح و غلط در این مطلب ذکر نشده است یعنی اینگونه نیست که بگوییم این رسم x اشتباه و y صحیح است . که جای بحث آن در این مقاله نمی گنجد و می سپاریم به مخاطب تا او جواب دهد. چهل سال پیش یک جوان بیست ساله در ممسنی و البته یک پیرمرد شصت ساله در مراسم عروسی چوب به دست می گرفته اند و حتماً چوب بازی می کردند .

افتتاح اولین جایگاه سوخت در شهرستان ممسنی

                               جایگاه سوختwww.Loori.ir

نخستين جايگاه سوخت گاز خودروها موسوم به CNG در شهر نورآباد مركز شهرستان ممسني با اعتباري افزون بر 11 ميليارد ريال به بهره برداري رسيد.
فرماندار ممسني در آيين بهره برداري از اين جايگاه سوخت ، بيان داشت: اين جايگاه سوخت داراي شش نازل سوختگيري با فشار گاز 250 پوند است وبه طورمتوسط در هر دقيقه ، شش خودرو بصورت همزمان قادر به سوختگيري هستند.


الله بخش گنجه اي افزود: اين جايگاه در نوع خود بي نظير است و از جديدترين فناوري روز دنيا براي راه اندازي آن استفاده شده است.
وي در بخش ديگري از مطالب خود گفت: پيشرفت و توسعه اين شهرستان ، نيازمند همدلي و تعامل هر چه بيشتر ميان مردم و مسوولان است .
لازم به ذکر است در روزهای اولیه افتتاح این جایگاه بدلیل عدم رعایت استانداردهای ایمنی این جایگاه در هنگام سوختگیری یک دستگاه نیسان دچار آتش سوزی شد که به همت مسولان شهرستان بعد از گذشت دو هفته مشکلات ایمنی جایگاه برطرف شد .

 

قهرمانی تیم فوتسال شاهد ممسنی

تيم فوتسال جوانان شاهد و ايثارگر شهرستان ممسني با غلبه بر حريفان خود جام قهرماني استان فارس را از آن خود كرد.
رئيس اداره تربيت بدني بنياد شهيد و امور ايثارگران استان فارس گفت: مسابقات فوتسال جوانان شاهد و ايثارگر قهرماني استان فارس در دو منطقه بصورت متمركز مرداد ماه 1389 باحضور 22 تيم در شهرستان پاسارگاد برگزار شد.
سيد علي ميروكيلي ادامه داد: در اين دوره از مسابقات تيم هاي ممسني ، فسا ، رستم و قيروكارزين به دور نهائي راه يافتند.


وي افزود: در نهايت تيم فوتسال جوانان شاهد و ايثارگر شهرستان ممسني با مربيكري علي اكبر بازيار و سرپرستي سيد كاظم كاظمي فر و بازيكنان ابراهيم آذري ، صادق سعيدي پور ، فرشيد زارعي، وحيد انصاري، محمد صادق باهوري ، ميثم رنجبر، ابوذر نظري و پيمان رضائي توانستند با غلبه برحريفان خود مقام اول ايندوره از مسابقات را از آن خود كنند .
تيم هاي فوتسال جوانان شاهد و ايثارگر شهرستان هاي فسا به سرپرستي حسن خدادادي و مربيگري عزيزي و شهرستان رستم به سرپرستي عبدالرضا آرمون و مربيگري حميد بوستاني مقام هاي دوم و سوم را كسب كردند.

زلزله ممسنی

آخرین آمار تلفات زلزله فارس
زلزله‌ای به بزرگی ۱/۶ ریشتر ساعت ۱۴:۵۲:۴۰ (دوشنبه) حوالی قائمیه و نورآباد شهرستان ممسنی رخ داد.
زلزله در ممسنی www.Loori.ir
دبیر ستاد حوادث پیش بینی نشده استانداری فارس در گفتگو با خبرنگار لوری در شیراز با بیان اینکه به دلیل شدت زلزله، شهرستانهای ممسنی و شیراز نیز لرزیده اند، افزود: منازل فرسوده در مجموعه روستاهای کازرون و ممسنی نیز دچار خساراتی شدند.
بر اساس آخرین آمار اعلام شده زمین لرزه بعد از ظهر امروز فارس تا کنون یک کشته و سه مجروح بر جای گذاشته است.

به گزارش خبرنگار لوری در شیراز، فرد متوفی در شهرستان کازرون هنگام کار بر سر چاه آب کشاورزی به درون چاه سقوط کرده و جان خود را از دست داده است. همچنین سه نفر نیز در شهرستان ممسنی مجروح شدند.

دبیر ستاد حوادث پیش بینی نشده استانداری فارس در گفتگو با خبرنگار لوری در شیراز با بیان اینکه به دلیل شدت زلزله، شهرستانهای ممسنی و شیراز نیز لرزیده اند، افزود: منازل فرسوده در مجموعه روستاهای کازرون و ممسنی نیز دچار خساراتی شدند.

حمید تقی زاده اضافه کرد: تاکنون میزان خسارات وارده ناشی از زلزله برآورد نشده اما خسارات زیادی به برخی منازل روستایی وارد شده است.

وی با بیان اینکه برق برخی از مناطق نیز قطع شده، عنوان کرد: در شهرستان کازرون بین قائمیه و خشت و همچنین شهرستان نورآباد برق قطع شده که هم اکنون اکیپهای فنی برای برطرف کردن این مشکل در منطقه مستقر هستند.

دبیر ستاد حوادث پیش بینی نشده استانداری فارس گفت: اکیپهایی از هلال احمر، اورژانس و بخشداری به مناطق زلزله دیده اعزام شده اند.

دست نوشته ای از شهید چمران

دست نوشته ای تازه منتشر شده از دکتر مصطفی چمران - تهران ۱۳۵۹


chamran2.jpg

chamran1.jpg

خدایا!

می دیدم که در الجزایر، رهبران انقلاب به جان هم می افتند، همدیگر را به زندان می کشند، مسلحانه علیه هم می جنگندند.
می دیدم که در مصر، رهبران قیام با هم به دشمنی می پردازند، وحدت آنها شکسته می شود و شکست پشت شکست به سراغ آنها می آید. می دیدم که در همه انقلابها، رهبرانشان برای وصول به قدرت با هم مسابقه می گذاشتند، رقابت می کردند و همدیگر را می کوبیدند و می کشتند و انقلاب را به لجنزاری از ظلم و خودخواهی سقوط می دادند و من با خود می گفتم اینها هیچکدام به درجه رشد نرسیده اند، هیچ یک مفهوم واقعی خدا و خلقت و قیامت را درک نکرده اند،

اما با خود می گفتم بگذار انقلاب ما پیروز شود، مکتب اسلام راستین مستقر گردد، خدای بزرگ براستی فهمیده شود، انسانها فقط خدا را بپرستند، همه طاغوتها را فرو بریزند. دیگر خودخواهی و غرور خودنمایی نکند. دیگر جایی برای مصلحت طلبی نماند. دیگر جایی برای سیاست بازی وجود نداشته باشد و ما با خیالی راحت بدنبال ساختن و پرداختن اجتماع و تکامل خود مشغول شویم و یک چنین نمونه عشق و پاکی و همکاری و تلاش و تکامل را به همه جهانیان نشان دهیم.

اما هیهات؛ که غرور و خودخواهی وحدت انقلاب ما را نیز خدشه دار کرد، تفرقه و تشتت بوجود آورد، اختلافات و زد و خوردها اوج گرفت و مردم ساده و عامی را بدبین کرد تا به جایی که عده زیادی زده شدند. هر روز ضعیف تر شدیم، دشمنان بیشتر جلو آمدند، مستضعفان ناامید شدند و همان اختلافات و مشکلاتی که برای انقلابها و ملتهای دیگر وجود داشت برای ما نیز پدیدار شد. و نشان داد که ما هم به درجه رشد نرسیده ایم و کامل نشده ایم و زمان زیادی می خواهد که شایسته چنین انقلابی شویم.